شهید اللهکرم خرسندیان جزو اولین پاسداران سپاه کهگیلویه و بویراحمد بود و همزمان با تأسیس سپاه پاسدار شد. او شاخصه بارزش سختکوشی بود. قبل از سختکوشی هم اهتمامش در جهت انجام واجبات و مستحبات بود. همیشه در مسیر کسب روزی حلال قدم برمیداشت. اللهکرم خرسندیان به نقل از همرزمانش کسی بود که در عملیات هیچ هراسی نداشت
جوان آنلاین: شهیدان اللهکرم، نوربخش و محمد خرسندیان سه شهید از یک خانواده بودند. اللهکرم سال ۱۳۶۰ چند روز قبل از عملیات ثامنالائمه (ع) به شهادت رسید. نوربخش ۱۱ ماه بعد از برادر بزرگتر در منطقه شلمچه و حین عملیات رمضان شهید شد و نهایتاً برادر دیگرشان محمد خرسندیان که روحانی بود، سال ۱۳۶۵ طی عملیات کربلای ۴ در جزیره مینو آسمانی شد. خانواده خرسندیان همگی رزمنده بودند. از هفت پسر این خانواده شش برادر در جبهه حضورداشتند؛ سه برادر شهید و دو نفرشان جانباز شدند. آنچه میخوانید حاصل همکلامی ما با صداقت خرسندیان فرزند شهید اللهکرم خرسندیان و عبدالخالق خرسندیان پسرعموی شهیدان اللهکرم، نوربخش و محمد خرسندیان است.
صداقت خرسندیان
(فرزند شهید اللهکرم خرسندیان)
خانوادهای با سه شهید حتماً سابقه مذهبی و انقلابی دارد. خانواده پدری تان چطور خانوادهای بودند؟
اصالت ما به روستای «تیتا» در یاسوج برمیگردد. پدربزرگم کشاورز و دامدار بود. هفت پسر داشت که شش پسرش به جبهه رفتند. سه نفر شهید و دو نفر جانباز شدند. برادر هفتم هم تا اندیمشک رفت، اما چون برادرانش در جنگ بودند او را از اتوبوس پیاده کردند و به خانه برگرداندند. اما اینکه میگویید آنها چطور خانوادهای بودند، پدربزرگم به عنوان پدر سه شهید در یکی از مصاحبههایش میگوید اگر جنگ تمام نمیشد حاضر بودم هفت پسرم در راه اسلام شهید شوند. این حرف نشان میدهد تا چه میزان ایشان معتقد به اصول انقلاب بودند.
پدرتان به عنوان پاسدار در جبهه حاضر شده بودند؟
بله، پدرم پاسدار و فرمانده گروهان بود. او متولد سال ۱۳۳۲ بود و حدود سال ۵۳ با مادرم ازدواج کرد. سه فرزند پسر داشت و من اولین فرزندشان و متولد سال ۵۶ هستم. پدرم از همان اولین ماههای شروع جنگ به جبهه رفت. آن موقع اوضاع جبههها چندان سامان نداشت. او چند بار به کردستان و کرمانشاه رفت. نهایتاً در خط پدافندی آبادان و چند روز قبل از عملیات ثامن الائمه و شکست حصر آبادان به شهادت رسید. البته او را از شهدای عملیات ثامن الائمه (ع) محسوب میکنند. چون در مراحل مقدماتی این عملیات حضور داشت. پدرم سابقه مبارزاتی در زمان شاه را هم داشت و به تظاهرات میرفت. البته بیشترین سابقه مبارزاتی با رژیم شاه را عمویم شهید نوربخش (الله کس) داشت.
پدربزرگ پدرم ملا مکتبی بود. مادربزرگش هم اهل نماز و قرآن بود. وقت اذان که میشد پدربزرگمان به نماز میایستاد. مادربزرگ هم هر موقع به خانه ما میآمد آنقدر نماز میخواند که ما با تماشای عبادتش خسته میشدیم.
گویا پدرتان در تشکیل سپاه منطقه زندگیتان نقش داشتند؟
بله، پدرم سال ۵۹ جزو ۱۵ نفر اول بود که هسته اولیه سپاه کهگیلویه و بویراحمد و یاسوج را تشکیل دادند. هنگامی که تروریستهای منافقین، کومله و دموکرات با مردم دشمنی میکردند، پدر برای مبارزه با آنها به منطقه اعزام میشد. بعد که جنگ شروع شد به جبهه رفت. پدرم جزو اولین افرادی بود که در باره جریان بنیصدر در منطقه موضعگیری مستقیم داشت. هنوز خیلی از مردم از ماهیت بنی صدر خبر نداشتند، ولی پدرم در مورد خیانتهای او موضعگیری و روشنگری میکرد. هرچند سواد زیادی نداشت ولی بصیر بود. با کومله و دموکراتها در قصرشیرین و کوههای باباجانی درگیر میشد. او اهل نماز و عبادت بود. همیشه یک قطب نما برای جهت یابی قبله در جیبش بود. صدای خوبی داشت. قرآن را با صدای زیبا قرائت میکرد. خوش اخلاق، خوش برخورد و دلسوز بود. یکی از خاطراتی که از دیگران شنیدم این بود که آن موقع در روستا پل نداشتند و به سختی به شهر میرفتند و مایحتاجشان را خرید میکردند و به روستا برمیگشتند. یک روز که پدر به روستا برمیگشت با همان لباس پاسداری وقتی به اول روستا رسید دید یک خانواده یتیم مشغول خانهسازی هستند (آن موقع اینطور نبود که به کارخانه بروند گچ و سیمان بگیرند. همان سنگهای گچ را از کوه درمیآوردند میپختند و با زحمت زیاد با چوب خردشان میکردند و با همان گچ، خانه میساختند). آن روز پدر میبیند خانواده یتیم گچهایشان را میکوبند. همانجا کنارشان میایستد. هندوانهای زیر بغلش بود، آن را پایین میگذارد، لباس پاسداریاش را درمیآورد و تا آخر گچ را میسابد. هنگامی که میخواست به سمت خانه برود هندوانه را به این خانواده میدهد. واقعاً آدم دلسوز و مهربانی بود.
