
اقتصاد ۲۴- ساعت هنوز از ۶ نگذشته که بندر با نسیمِ شورِ دریا از خواب بیدار میشود. بادِ ساحلی، پردههای مه را کنار میزند و آفتاب نارنجی، مثل ماهیگیر پیرِ محله، آرامآرام تور نورش را روی موجها میاندازد.
صدای قایقهای چوبی که به ساحل میخورند، همراه با فریادهای دورِ ماهیگیرها میآید: «امروز صید خوب بود!». بوی نمِ جزرومد، مخلوط با عطر نان و چای تلخ از مغازههای قدیمیِ کنار اسکله میپیچد؛ مغازههایی که درِ چوبیشان هنوز با کلیدهای آهنی بزرگ قفل میشود و صاحبانشان، مثل کتابهای تاریخ زنده، هر صبح خاطرات بندر را ورق میزنند. زنان ماهیفروش در بازار ساحلی، با پیشبندهای لکهدار از خونماهی، سوفهای شمال تازه صید را روی یخ چیده و فریادشان با صدای امواج درهم میپیچد: «ماهی سحرگیر! تازه از آب!».
این، همان تصاویری است که «نرجس» ۳۶ ساله، هر صبح از پیش چشم میگذراند تا به محل کارش برسد. مسیر او از میان کوچههای باریک و سنگفرش شده میگذرد که دیوارهایش با پوسترهای رنگ و رو رفته تئاترهای قدیمی، کاندیداهای انتخاباتی و عکسهای سیاهوسفیدِ کشتیگیران قدیمی پوشیده شده است. او بخشی از این مسیر را پیاده و بخشی را با تاکسیهای درون شهری طی میکند تا به مدرسهای در محله میانپشته برسد. نرجس، یک معلم حقالتدریسی است.
