روزها از پی هم می گذشت و دوستی آنها ادامه داشت. سعید که در یک شرکت خصوصی کار می کرد همه فکر و ذکرش مونا بود و لحظه شماری می کرد تا ساعت کاری تمام شود و با او به تفریح و گشت و گذار برود. دو ماه پس از این آشنایی یک شب که سعید با چند نفر از دوستانش دور هم جمع شده بودند به طور اتفاقی عکس مونا را در گوشی تلفن همراه یکی از دوستانش به نام سهراب دید، وقتی دلیلش را پرسید سهراب گفت: این دختر دوستمه، چند هفته ای می شود با او آشنا شده ام.
سعید دیگر بقیه صحبت های سهراب را نشنید، سرش گیج می رفت، باورش نمی شد دوستش به این راحتی داشت درباره کسی حرف می زد که سعید او را عشق اول و آخر خود می دانست. آن شب تا صبح با خودش کلنجار رفت. هرکاری می کرد باورش نمی شد که مونا آن دختر معصوم و دوست داشتنی این گونه او را بازی داده باشد. بی صبرانه در انتظار دمیدن صبح بود تا به سراغ مونا برود و حقیقت ماجرا را از او جویا شود.
