پایان‌نامه‌اش عمیق بود و پایان خودش عمیق‌تر!

بدترین صحنه‌ای که در طول عمرم دیده بودم و مرا به یاد خرابه‌های شام و کاروان اسرای اهل‌بیت (ع) انداخت، همان شبی بود که به محل کار پسرم رفتم و دیدم بر اثر بمباران امریکا هیچ اثری از بچه‌هایی که در آن شرکت کار می‌کردند، نیست. پابرهنه به حالت گریه و زاری به سمت آوار‌های محل کار محمدمهدی دویدم

بدترین صحنه‌ای که در طول عمرم دیده بودم و مرا به یاد خرابه‌های شام و کاروان اسرای اهل‌بیت (ع) انداخت، همان شبی بود که به محل کار پسرم رفتم و دیدم بر اثر بمباران امریکا هیچ اثری از بچه‌هایی که در آن شرکت کار می‌کردند، نیست. پابرهنه به حالت گریه و زاری به سمت آوار‌های محل کار محمدمهدی دویدم

جوان آنلاین: شهید محمدمهدی صفره، دانشجوی نخبه رشته مترجمی زبان عربی دانشگاه تهران و متولد سال ۱۳۸۳، تازه‌دامادی بود که تنها با گذشت ۲۰ روز از زندگی مشترکش به شهادت رسید. او که فعال بسیج مساجد و عضو جامعه اسلامی دانشگاه تهران بود، در روز ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ با اصابت پرتابه دشمن به محل کارش شهید و پیکر پاکش در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا (س) تهران دفن شد. سکینه حاج‌رضایی، مادر شهید در گفت‌و‌گو با «جوان» درخصوص زندگی این نخبه علمی می‌گوید: «چون محمدمهدی را از توسل به امام رضا (ع) گرفته بودیم، برای همین در ۱۳ شهریور ۱۴۰۴ در حرم امام‌رضا (ع) مراسم عقدش را برگزار کردیم. بعد از عقد در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ مراسم عروسی‌اش را برپا کردیم، ولی پسرم فقظ ۲۰ روز با عروسم زندگی و با شهادتش ما را ترک کرد….»

زندگی شهید صفره را از کجا آغاز می‌کنید؟

«پسرم متولد ۷ تیر ۱۳۸۳ بود و یک خواهر ۱۲ ساله دارد. اولین نکته‌ای که از زندگی شهید به ذهنم می‌رسد، این است که ما محمدمهدی را از توسل کردن به امام رضا (ع) گرفتیم، برای همین هفتم تیرماه هرسال برای تولد پسرم به مشهد و حرم امام‌رضا (ع) می‌رفتم. آنجا جشن تولدش را برپا و هر سال کیک و شیرینی برای این روز تهیه و بین زوار حرم پخش می‌کردم. 

محمدمهدی در خانواده‌ای فرهنگی متولد شده بود. هر دوی ما (پدر و مادرش) فرهنگی هستیم و هر دو در دبیرستان تدریس داریم. باید بگویم فرزندمان از همان ابتدا با قلم و کاغذ، بازی‌های فکری، هوشی و بازی‌هایی که نیاز به فکر و هوش و ذکاوت داشت، آشنا شد. کار‌هایی که محمدمهدی انجام می‌داد و در آن بیشتر فعالیت داشت، همه از مدل کار‌های فرهنگی بود. محمدمهدی در همان ابتدای کودکی با پدرش به مسجد می‌رفت و نماز می‌خواند؛ حتی با خودم در روضه‌هایی که در مسجد برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. یادم است محمدمهدی در شب‌های قدر ماه مبارک رمضان با ذکر دعای جوشن‌کبیر در دامان خودم به خواب می‌رفت. بعد از اتمام دعای جوشن‌کبیر برای سحری با پسرم به منزل می‌رفتیم. محمدمهدی در همان سن هشت، ۹ سالگی همراه ما روزه می‌گرفت. البته در دو سال اول تا ظهر روزه می‌گرفت و غذا می‌خورد و بعد ادامه روزه خودش را می‌گرفت. به اصطلاح خودمان کله‌گنجشکی می‌گرفت تا اینکه کم‌کم عادت کرد چگونه روزه بگیرد. وقتی که کمی بزرگ‌تر شد، از سن ۱۰ سالگی روزه‌های ماه مبارک رمضان را به طور کامل می‌گرفت. به ما می‌گفت: «مامان من بزرگ شدم و دوست دارم مانند شما‌ها همان شب افطار کنم و غذا بخورم.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *