هادی حجازیفر در نقش «جلال» در سریال «کلاغ» بار دیگر نشان میدهد که چرا یکی از قابلاعتمادترین بازیگران کنونی سینمای ماست.
هادی حجازیفر در نقش «جلال» در سریال «کلاغ» بار دیگر نشان میدهد که چرا یکی از قابلاعتمادترین بازیگران کنونی سینمای ماست. او از همان ابتدا و با همان تسلط قابل انتظار، نقش را برای خود کرد و اجازه نداد جلال به شخصیتی مصنوعی یا تیپوار تبدیل شود. جنس نگاهها، مکثها و فرسودگی پنهان در رفتار او، همچنان در استاندارد بالای بازی حجازیفر قرار دارد و اگر قرار باشد نقطه اتکایی در مسیر «کلاغ» پیدا کنیم، بیتردید یکی از مهمترین آنها همین بازی او است.
ولی مشکل از جایی دیگر آغاز میشود؛ از طراحی خودِ کاراکتر در فیلمنامه. جلال قرار است مأمور ساواک باشد، اما -تا اینجای سریال- جز عاشقیت و سرگشتگی، ویژگی قابل ذکر دیگری از او نمیبینیم. نه مأموری باجربزه است که رفتار متهورانهاش را تحسین کنیم، نه نشانی از تیزبینی، موشکافی و دقت دارد که برای کشف رازهای مفقود شدن «سایه» هورا بکشیم و نه حتی در برابر ظلم و ستمی که اطرافرمان اصلی، به نشانههایی از کنش، انتخاب و اثرگذاری نیاز دارد.
نتیجه این طراحی، فاصله گرفتن تدریجی مخاطب از جلال است. او هنوز هیچ ویژگی برجستهای جز عشق و سرگردانی از خود بروز نداده و همین موضوع سبب شده «کلاغ» از ریتم و تعلیق خارج شود. بدیهی است وقتی شخصیت اصلی فاقد کنش مؤثر باشد، قصه نیز از نفس میافتد.
با این همه، هنوز امید از بین نرفته است؛ بازی هادی حجازیفر همان نقطه طلایی و سرمایه مطمئن سریال است. جلال همچنان این ظرفیت را دارد که در قسمتهای باقیمانده، هم خودش و هم قصه را نجات دهد؛ کافی است فیلمنامه فرصتی برای یک تصمیم بزرگ، یک غلیان، یک ایستادگی یا هر نقطه عطفی از این جنس به او بدهد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، جلال میتواند به قول فوتبالیها، یک کامبک بزند.
