
اقتصاد ۲۴- همین که نسیم نوروزی از میانههای اسفندِ پر از سوز و سرما شروع به وزیدن میکند و نوید بهار و سال نو را با خودش میآورد، گرمای آتشینی را راهی بازارها میکند؛ از پوشاک گرفته تا لوازم منزل. شیرینی و آجیل هم که جای خودش را دارد و همیشه این موقعها بازارش رونقی به خود میگیرد. اصلا انگار امیدها به نوروزی و نو احوالی شدن بعد از یک زمستان سرد و سخت در دل بسیاری از مردم جوانه میزند درست مثل همین شکوفههایی که حالا دیگر سر و کلهشان روی درختها پیدا شده است.
اگر یکی از همین روزهای پایان سال سری به بازار زده باشید، مهر تائیدتان را پای این چند جمله ما میزنید. چند روز پیش، درست در همین ایامی که وصف خیرش را پیش شما کردیم، لباس و قبا به تن کردیم و پا به خیابان گذاشتیم تا از نزدیک حال احوال مردمی را که سخت سرشان در حساب و کتاب خرید عید است جویا شویم و ببینیم آیا همه چیز آن گل و بلبلی که گفته میشد هست یا هنوز انتظارات محقق نشدهای ازدولت وجود داد؟
پا به خیابانهای اصلی که گذاشتیم سیل عظیمی از مردم را مشاهده کردیم که مشغول خرید هستند تا علاوه بر نوروز، رنگ و بوی تازهای به لباسها، خانهها و زندگی خود بدهند وقتی ذوق و شوق عید نوروز به اینجا میرسد دیگر ناآرامیهای باران و تگرگ آسمان هم جلودارش نیست و تلاش برای خرید و پیدا کردن جنسی که با جیب، جور در بیاید از رمق نمیافتد.
《ارباب خودم سامبولی لیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمیخندی؟» حاجی فیروز بود، میرقصید و میخواند و دایره زنگیاش را در هوا میچرخاند؛ انگار راست میگفت خیلیها نمیخندیدند و فقط قیمتها را بالا و پایین میکردند انگار دخل و خرجشان با هم خیلی تفاوت داشت؛ اما حاجی فیروز همچنان میرقصید و میچرخید. از همان رقصهایی که یک عالمه غم دارد رقصی که نه از سر دل خوش بلکه درد نان، کمرش را به جنب و جوش وادار میکرد.
تمام خیابانهای منتهی به فلکه اول و سوم تهرانپارس پر شده بود از دستفروشهایی که در کنار بوتیکداران و پاساژها تلاش داشتند تا اجناس خود را در شب عیدی بفروشند.
“بدو بدو که حراج شد. ” “بدو بیا اینطرف بازار ” صدایش را پس سرش انداخته بود و تمام قدرتش را جمع کرده بود تا هرچه میتواند داد بزند و کفشهایی که رنگ و وارنگ و کوچک و بزرگی را که پایین پایش پهن کرده بود را بفروشد.
«بَفَرما، بَفَرما اگر ازم لباس نخرید، بدسلیقهاید» با صدای زنانهاش این جملهها را تکرار میکرد و جملههای پر از تعریف تمجیدهایش از جنسهایی که برای فروش آورده بود را کنار هم میچید. یک لحظه به خودم آمدم دیدم مقابلش ایستادم اول خوشحال شد فکر کرد میخواهم خریدی بکنم و دشتی به او بدهم، اما کمی این پا و آن پا کردم و ازش خواستم گپی با هم بزنیم؛ اخمهایش در هم گره خورد؛ حوصله نداشت یا به جماعت رسانهای بی اعتماد بود نمیدانم، اما با اکراه قبول کرد. از او درباره انتظاراتش از دولت پرسیدم؛ انگار که دل پر از کینهاش سر باز کرده باشد همراه با نگرانی از اینکه مبادا دردسری برایش درست شود گفت: «زمانی که میخواهند رأی بیاورند، یکسری وعدهها میدهند، اما خیلی زود یادشان میرود و همه چیز فراموش میشود؛ نمیدانم شاید هم عمل به آن وعدهها آن هم با این همه جمعیتی که در تهران است سخت باشد، اما حداقل بگویند چرا آن وعدهها عملی نشد.»
وقتی از او میپرسم چه نقدی به دولت دارد میگوید: «به قشر ضعیف مخصوصا معلولان، بازنشستگان و جوانان توجه کنند، زندگی سخته شده و جوانان اسیر مشکلاتی هستند.»
