زمانی که ازدواج کردیم ایشان هنوز طلبه نشده بود. زمان ما جوانها زود ازدواج میکردند. ایشان دیپلم تجربی را گرفت، بعد وارد حوزه علمیه شد. ابتدا در سوادکوه ساکن بودیم. بچهها که بزرگتر شدند برای درس حوزوی به قم رفتیم. حاجی پایه چهارم حوزه بود و شهریه به او تعلق نمیگرفت، بنابراین برای امرار معاش با هم قالی میبافتیم
جوان آنلاین: حجتالاسلام والمسلمین رمضانعلی مهرعلی تبارفیروزجایی مسئول عقیدتی سیاسی سازمان بسیج مستضعفین کشور بود که دوم تیرماه در حمله رژیمتروریستی اسرائیل به شهادت رسید. ایشان سال ۱۳۴۶ در روستای کاردیکلای بخش بندپی غربی بابل متولد شد. او کشاورز زادهای از روستای دورافتاده شمال کشور بود که از پنج سالگی قرآن را از پدر و مادر خود آموخت. پس از پایان مقطع دبیرستان وارد حوزه علمیه شد. سال ۱۳۷۰ درس فقه را نزد آیتالله فاضل لنکرانی و آیتالله سبحانی گذراند. سال ۱۳۸۶ موفق به اخذ مدرک دکتری علوم قرآن و حدیث شد. در کنار درس و تحصیل به تبلیغ دین در نهادهای دولتی مردمی، دانشگاهی و نظامی پرداخت و از سال ۱۳۸۷ به عنوان عضو هیئت علمی در گروه منطق فهم دین در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی به پژوهش و تحقیق اشتغال داشت. برای آشنایی بیشتر با زندگی این روحانی شهید با آسیه حیدریزاده همسر و محمد مهرعلی تبار فرزند شهید حجتالاسلام والمسلمین رمضانعلی مهرعلیتبار به گفتوگو نشستیم.
همسر شهید
سالهای متمادی که با شهید زندگی کردید شخصیت ایشان را چگونه تعریف میکنید؟
زمانی که ازدواج کردیم ایشان هنوز طلبه نشده بود. زمان ما جوانها زود ازدواج میکردند. ایشان دیپلم تجربی را گرفت، بعد وارد حوزه علمیه شد. ابتدا در سوادکوه ساکن بودیم. بچهها که بزرگتر شدند برای درس حوزوی به قم رفتیم. حاجی پایه چهارم حوزه بود و شهریه به او تعلق نمیگرفت، بنابراین برای امرار معاش با هم قالی میبافتیم. حاجی نزد خواهرانش قالیبافی یاد گرفته بود، درآمدی جز قالی نداشتیم تا مخارج زندگی را تأمین کنیم. فقط گاهی خانوادهها کمی کمک میکردند. چیزی از مادیات نداشتیم، ولی میساختیم و به زندگیمان قانع بودیم. حاجآقا برای ساخت خانهمان خودش کارگری میکرد و تا یک نیمه شب کار میکرد. خیلی سختی کشید تا خانه ساخته شد. از سختی کشیدنهای او رفاه به دستمان آمد، او تلاش را به ستوه آورده بود.
بعدها حاجآقا محل کارشان تهران شد و رفتوآمد میکردند. درس پسرکوچکترم که تمام شد و شاغل شدند، برای زندگی به بابل آمدیم، اما محل کار حاجآقا همچنان سازمان بسیج مستضعفین در تهران بود. اطلاعی نداشتیم در تهران چه میکند. به ما میگفت پیش نماز هستم و ما نمیدانستیم شغلش چیست، در مورد مسائل کاریاش حرف نمیزد.
همسرم عاشق ولایت و رهبری بود. به تبعیت از او فرزندانمان هم در خط رهبریاند خدا را شاکرم آنها در خط ولایت فقیه هستند. همسرم خیلی پرتلاش و بیکبر و غرور بود. همیشه در مأموریت کاری بود. حمایتگر فقرای فامیل بود و جای خالی او را الان نیازمندان فامیل بیشتر احساس میکنند. عاشق فرزندانش بود. مردم فقیر را دوست داشت. اگر از همسایهها بپرسید، میگویند حاجآقا به همه محبت داشت و مردم او را دوست داشتند؛ به مادیات دنیا دل بسته نبود.
روزی که به شهادت رسیدند، کجا بودید؟
آن روز من منزل مادرم بودم. با پسر کوچکترم مجتبی تماس گرفتند و گفتند محل کار پدرت را دشمن موشک زده است. اگر پیکر شهید پیدا شود به شما اطلاع میدهیم. مجتبی زنگ زد و گفت محل کار بابا را زدند، ولی هنوز خبر قطعی نیست تا اینکه ساعت پنج عصر خبر قطعی را شنیدیم. مراسم تشییع ایشان خیلی باشکوه برگزار شد با آنکه هوا خیلی گرم بود، جمعیت زیادی آمده بودند تا پیکر شهید را تشییع کنند.
