چه چیز بهتر از اینکه با به رسمیت شناختن ظاهری «حق قصاص» و پرهیز از الصاق برچسب «ضد انسانی» به این کار، هم بتوان فیلم را از گذرگاه سانسور و حساسیتهای نظارتی عبور داد، هم پیرامون مسأله اسیدپاشی دغدغه ورزی کرد، و هم فیلم را محملی برای صدور بیانیههای شبه روشنفکرانه، تحقیر یک جناح سیاسی و… قرار داد و با یک تیر چندین و چند نشان زد؟!
سوره سینما – محمد رضوانیپور : در سی و دومین دوره جشنواره فجر فیلمی به نمایش درآمد که شخصیت اصلیاش- بخوانید خودِ فیلمساز- از فرط عصبانیت مدام با خود تکرار میکرد: «عصبانی نیستم! عصبانی نیستم!». از همان زمان و حتی قبلتر از آن با فیلم «بغض» مشخص شده بود که فیلمسازِ دهه شصتیِ عصبانیِ ما، علیرغم اندک استعدادی که در ایجاد سبکی شخصی در کارهایش دارد، آنقدر برای فریاد کردن دردها و نالیدن از وضع جامعه عجله دارد که گویی در بسیاری اوقات تفاوت ماهوی مدیوم سینما با تریبون و بلندگو و امثالهم را به فراموشی میسپارد و به همین خاطر اعتبار فیلمهایش را نیز خدشهدار میکند. اما از آن زمان تا اکنون چه اتفاقی افتاده که نام آخرین فیلم این فیلمساز کم تجربه و محتوا زده این چنین بر سر زبانها افتاده است؟ به جشنواره سی و دوم فجر برمیگردیم و اینکه بعد از اختتامیه دیگر بر همگان مسجل شده بود علت سیمرغ نگرفتن نوید محمدزاده دستوری بوده که از «بالا» به هیأت داوران تحمیل شده آن هم به این دلیل که مبادا این سیمرغ به دیده شدن «عصبانی نیستم» و سوژه حساسیت برانگیزش کمک کند. همچنین این فیلم که مانند اثر قبلی فیلمساز با ممیزیها و ممنوعیتهای بسیار روبهرو شده بود حتی از قرار گرفتن در چرخه اکران هم منع و سرانجام توقیف شد. اما این اتفاقات برای «دو فیلم کوچک و ناچیز» که نه در فرم و نه در محتوا در حد و قوارهای نبودند که اثرات مخربی را بر جامعه تحمیل کنند نه تنها باعث طرد فیلمساز از متن جامعه نشد بل این تصور را در ذهن عامه مردم و به خصوص نسل جوان تثبیت کرد که مایههای انتقادی فیلمهای درمیشیان دلیل مقابله حکومت با آنهاست. رهآورد این اتفاقات چیزی نبود جز شکلگیری نوعی توهمِ «مهمبودگی» در وجود خود فیلمساز و همچنین در نوع نگاه مردم به فیلمهای او. حال نکتهای که به هنگام اکران «لانتوری» و استقبال خارقالعاده مخاطبان فیلم بیش از هر چیز جلب نظر میکند این است که انگار سازنده فیلم خوب فهمیده در اتمسفر حاکم بر جامعه امروز ما، با جنجال به پا کردن میتوان به موفقیت رسید. «لانتوری» به خوبی نشانگر این است که فیلمساز حتی همان اندک تلاشی که برای کاستن از سنگینی سایه محتوا و مضمونزدگی بر فرم در آثار قبلیاش داشت را نیز از خود نشان نمیدهد و برعکس، با رها کردن خود از قید و بند زبان سینما، آمده تا به راحتترین شکل ممکن شعار دهد و با هر شخص یا نهادی که در بیرون از فیلم مشکل دارد تسویه حساب کند.
چه چیز بهتر از اینکه با به رسمیت شناختن ظاهری «حق قصاص» و پرهیز از الصاق برچسب «ضد انسانی» به این کار، هم بتوان فیلم را از گذرگاه سانسور و حساسیتهای نظارتی عبور داد، هم پیرامون مسأله اسیدپاشی دغدغه ورزی کرد، و هم فیلم را محملی برای صدور بیانیههای شبه روشنفکرانه، تحقیر یک جناح سیاسی و… قرار داد و با یک تیر چندین و چند نشان زد؟! روایتی که از مسأله قصاص در لایه سطحی فیلم یعنی دیالوگهای شخصیت قاضی(حسین پاکدل) و روحانی مسئول زندان وجود دارد مبین این است که فیلم ظاهراً قصاص را به عنوان یک حق الهی میپذیرد و قصد تخریب این موضوع را ندارد اما نحوه بازنمایی خانوادههای قربانیان اسیدپاشی در برخورد با شخصیت مریم حقیقت باطنی فیلم را به خوبی لو میدهد. خانوادههایی که مریم برای گرفتن رضایت به سراغ آنان میرود و به طور خاص، زن میانسالی که به عنوان مادر یکی از قربانیان در فیلم برجسته میشود، جملگی پرخاشگر، خشن و حتی سنگدل هستند و با رفتار زشتی که انجام میدهند در تقابل با شخصیت سمپاتیک و خیرخواه فیلم یعنی مریم قرار میگیرند. حتی نوع لحن و نگاه شخصیت مادر قربانی طوری طراحی شده تا نه تنها همذاتپنداری مخاطب را برانگیخته نکند بل چهرهای منفور و آنتیپاتیک از وی شکل بگیرد. در این میان بد نیست اگر مروری بر فیلم «شهر زیبا» و طرز نگاه انسانی و همدلانه اصغر فرهادی به خانواده مقتول داشته باشیم تا بیش از پیش متوجه رویکرد متظاهرانه «لانتوری» در این باب شویم.
