وقتی سعید دانشگاه را به اتمام رساند، یک روز همراه مادر و خواهرش به خانه ما آمدند و قرار شد همان شب دستهجمعی به پارکی که اول شهر سرپل ذهاب است برویم. آن شب خودش سر صحبت را باز کرد و از پدرم اجازه خواست تا با من صحبت کند. دلش میخواست قبل از هر چیز نظر من را بداند. با هم قرارهای زندگی را گذاشتیم.
جوان آنلاین: سرگرد شهید سعید رنجبر با آغاز حملات رژیم صهیونیستی به رغم اینکه مرخصی داشت، ولی داوطلبانه به یگان بازگشت و شبانهروز در اجرای پدافند علیه دشمن تلاش کرد و سرانجام در ۳۱ خردادماه به همراه تنی چند از همرزمانش در حمله دشمن به نفتشهر در بخش مرزی قصر شیرین در غرب کرمانشاه به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید در قطعه شهدای سر پل ذهاب به خاک سپرده شد. فائزه حاتم بیگی، همسر شهید در گفتوگو با «جوان» از خصوصیات همسرش برایمان روایت میکند. همسر شهید میگوید سعید هیچ وقت چیزی نمیگفت من ناراحت شوم، ولی صبح روز آخر با همه روزهای زندگیمان فرق داشت. وقتی گفت: «غسل شهادت کردم» انگار چیزی در دلم لرزید. نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. گفتم: «میدانی با این حرفها دلم میگیرد. برای چه این حرف را میزنی؟» سعید خندید و گفت: «ناراحت نشو شهادت سعادت میخواهد.»
گویا شما با شهید فامیل هستید؟
بله، من و سعید هردو در یک بیمارستان متولد شدیم. او پنجم آذر ۱۳۶۹ در کرمانشاه به دنیا آمد و من در دیماه همان سال متولد شدم. نسبت فامیلی داشتیم. مادرم دختردایی مادر سعید است. از کودکی خاطراتمان با هم نقش گرفت، از همان روزهایی که سعید نوبت بازی را به من میداد و هوایم را داشت. اهل جرزنی در بازی نبود. او تنها فرزند پسر خانواده بود و مادرش به قدری وابستگی شدیدی نسبت به او داشت که حتی تا مقطع دوم راهنمایی خودش او را به مدرسه میبرد. آرام و صبور بود. به قدری که همیشه معلم و مدیر مدرسه از او راضی بودند و هیچوقت شکایتی به مادرش نکردند. او تمام مقاطع تحصیلی را با معدل خوب پشت سر گذارد.
چطور آقا سعید به ارتش ملحق شدند؟
