هر روز در فلکه ساعت مقابل قشون‌کشی خلق مسلمان می‌ایستادیم!

‌نمی‌دانم به خاطر صغر سن یا بی‌تجربگی بود که کلیشه عکس امام‌خمینی را در آورم و روی در منزل افرادی که دوست‌شان داشتم، اسپری زدم! نمی‌دانستم با این کارم، دارم نشانه‌گذاری می‌کنم که ساواک آنها را دستگیر کند! مرحوم آیت‌الله چایچی مرا صدا زدند و گفتند: پسرم! من از نیت قلبی تو خبر دارم، اما با این نشان داری همه را لو می‌دهی! ایشان با کهولت سنی که داشت، دست به کار شد و اینها را از روی در‌ها پاک کرد

‌نمی‌دانم به خاطر صغر سن یا بی‌تجربگی بود که کلیشه عکس امام‌خمینی را در آورم و روی در منزل افرادی که دوست‌شان داشتم، اسپری زدم! نمی‌دانستم با این کارم، دارم نشانه‌گذاری می‌کنم که ساواک آنها را دستگیر کند! مرحوم آیت‌الله چایچی مرا صدا زدند و گفتند: پسرم! من از نیت قلبی تو خبر دارم، اما با این نشان داری همه را لو می‌دهی! ایشان با کهولت سنی که داشت، دست به کار شد و اینها را از روی در‌ها پاک کرد

جوان آنلاین: آخرین روز از تابستان و آغازین روز‌ها از پاییز هر سال، تداعی‌گر دلاوری مردان و زنانی است که درپی تجاوز اجیرشدگان استکبار جهانی، در هفت شهر عشق، هشت بهار آزادگی را به نظاره نشستند و حماسه‌ها آفریدند. فرارسیدن این موسم، دلیلی بود برای نشستن پای سخنان هنرمند عکاسی از جنگ که پنج‌بار بر اثر اصابت ترکش خمپاره، زخمی و مجروح شده بود! او که بدون هیچ ادعا و دستمزدی، برای ثبت لحظات جنگ و رساندن عکس شهدا به خانواده‌هایشان، عکاسی می‌کرد… با بوق سوم، صدایی آرام و محجوب از پشت گوشی پاسخ داد: بفرمایید!… حاج‌آقا برای مصاحبه مزاحم‌تان شدم، هفته آینده وقت دارید تا خدمت برسم؟ در خدمتم، اما هفته آینده نوبت عمل جراحی دارم، خواستید این هفته در خدمتم. برای چهارشنبه، قرار مصاحبه گذاشتیم. در خنکای عصری پاییزی در تبریز، من و دخترکم از میان کوچه‌های قدیمی ارک و مسجد خونی گذشتیم، تا به مؤسسه شهید هاتف رسیدیم. در ورودی را زدیم. در را باز کردند. پله‌ها را که بالا رفتیم، عکس‌های روی دیوار، نگاه‌ها را سمت خود می‌برد. عکس‌هایی از شهدا که با لبخند، نظاره‌گر بالا رفتن مراجعین به دفتر فردی با لقب «چشم انقلاب» بودند. در طبقه دوم، مردی بی‌تکلف و متواضع منتظرمان بود. ما را به داخل راهنمایی کرد. دفتر کاری مصفا که با تصاویر شهدا و یادگاری‌های جنگ مزین شده بود. با فرزندم محو تصاویر و یادگاری‌هایش بودیم و من هر آنچه می‌دانستم، از تصاویر برایش روایت می‌کردم که با صدایی آرام به عقب برگشتیم. با چهره‌ای متبسم گفت: بفرمایید، چای‌تان سرد نشود! در ابتدای صحبت‌ها تشکر کردم و عذرخواهی که با وجود کمر درد، پذیرای ما شده بود. با لبخندی پاسخ داد: بنده همیشه در خدمت کسانی هستم که درپی زنده نگه داشتن یاد شهدا هستند و با نگاهی محزون ادامه دادند: شما در هفته دفاع مقدس، اولین فردی بودید که یادی از ما کردید! و من جز تأسف و شرمندگی، پاسخی برای‌شان نداشتم. پای صحبت‌های مردی نشستیم که صبورانه و با وجود درد، نزدیک به دو ساعت از روز‌های پرتلاطم انقلاب و چهره آسمانی شهیدانی گفت که لنز دوربین خود را برای ثبت لحظات‌شان وقف کرده بود. 

در ابتدای این گفت‌و‌شنود، لطفاً بفرمایید، از چه مقطعی و چگونه، وارد عرصه‌های نقاشی و عکاسی شدید؟
بنده از همان دوران طفولیت، در کنار مادرم که نقاشی‌هایی از گل، پرده، گوسفند و… می‌کشید، می‌نشستم و به آنها نگاه می‌کردم. نسبتی فامیلی هم، با استاد باجالانلو (استاد نقاش آذربایجانی) داشتیم. ما به خانه ایشان می‌رفتیم. او با رنگ روغن کار می‌کرد. شوهر خاله مادرم نیز نقاشی زبردست بود. در ضمیر بنده، همواره نقاشی جاری بود و همیشه در این درس، نمره ۲۰ می‌گرفتم. پدرم در آن مقطع، در ارتش شاغل بود و دوربینی داشت که با آن عکاسی می‌کرد. عکس‌های ایشان، الان در آرشیو من هست. به هرحال چنین زمینه‌ای، در خانواده ما وجود داشت. هر سه برادر، در زمینه‌های اختراعات، خطاطی و طراحی، دستی بر آتش داشتیم. البته در دوران تحصیل بنده اتفاقاتی افتاد که ترک تحصیل کردم و در بازار زرگری به شاگردی مشغول شدم. 

به چه دلیل، تصمیم به ترک تحصیل گرفتید؟
در مدرسه، مرا «شیخ کوچولو» صدا می‌کردند! در سال ۱۳۵۶ و دوران راهنمایی، دبیر انگلیسی ما خانم بی‌حجابی بود که پوششی کذایی داشت! بنده در دل، به این نحوه پوشش معترض بودم و به همین دلیل، برخورد خشکی با ایشان داشتم. یکی از دانش‌آموزان لوس کلاس به عنوان سرکلاس، مشق ما را نگاه می‌کرد که ببیند بچه‌ها مشق نوشته‌اند، یا نه؟ خط بنده نه تنها خوب بود که حتی در انگلیسی یک فرم خاصی برای نوشتن داشتم! او هر روز برای آزار من، بهانه‌ای می‌آورد و آن را به دبیر انتقال می‌داد. دبیر هم می‌گفت: پروین قدس! چرا نمی‌نویسی؟ چرا به حرفش گوش نمی‌دهی؟ بنده یک روز گفتم: شما دفتر ایشان را هم بیاورید و مشق هر دو نفر را ببینید، اگر این روال ادامه پیدا کند و او هر روز بهانه بیاورد، من دیگر نمی‌نویسم! خانم دبیر، بد دهان بود و گفت: خفه‌خون بگیر، به تو ربطی ندارد! هر چه گفت همان را انجام می‌دهی، به من درس نده و از کلاس بیرون برو! در پاسخ به فحاشی ایشان گفتم: شما که در کلاس نحوه پوشش و نشستن‌تان درست نیست، نمی‌توانید به من بگویید از کلاس بیرون بروم، من اینجا آمدم تا درس بخوانم..؛ و با ادبیاتی مانند خودش، با او صحبت کردم. او در نهایت، مرا از کلاس بیرون کرد. من پیش مدیر مدرسه رفتم. او که با ساواک همکاری داشت و عموی بنده را که دبیر زبان انگلیسی بود می‌شناخت، با دستانی لرزان آمد و گفت: به تو چه ربطی دارد که این خانم با چه لباسی به مدرسه آمده؟ فردا یک کاغذ به سینه‌ات می‌زنند و گم و گورت می‌کنند!. به هرحال و تلویحاً، بنده را اخراج کردند! من به خانه برگشتم. در آن زمان، پدرم معمار ساختمان بود. رو به من کرد و گفت: پسرم! الان وقت مدرسه است، چرا باید چنین ساعتی خانه باشی؟ داستان را برایش تعریف کردم. نام معلم را از من پرسید. وقتی نام و مختصاتش را گفتم، پدر او را شناخت و گفت: او معلم خواهرت در مقطع ابتدایی بود، به خواهرت سیلی‌ای زد که او کر شد! در آن زمان، من به دربار و وزارت آموزش‌و‌پرورش شکایت کردم. می‌خواستند اخراجش کنند که پدرش آمد و التماس کرد دخترم نان‌آور خانه است. از او التزام گرفتند که برخورد‌های خشن را کنار بگذارد. اکنون با این برخوردش با تو، دیگر کارش تمام است! صبح همراه با پدرم، به مدرسه رفتم. پشت سر ایشان قایم شده بودم که خانم معلم پدرم را دید و گفت: حاج آقا اینجا چه کار می‌کنید؟ پدرم پاسخ داد: شما گفتید من بیایم! یک مرا دفعه پشت سر ایشان دید و هول کرد! پدرم گفت: مثل اینکه شما آدم نمی‌شوید! بحث بالا گرفت و من در نهایت گفتم، دیگر به مدرسه نمی‌روم و با این شیوه آموزشی، درس نمی‌خوانم. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، درسم را ادامه دادم. 

در دوران قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چه فعالیت‌های سیاسی‌ای داشتید؟
پدر بنده علاوه بر معنویتی که داشت از شناخت خوبی نسبت به موضوعات سیاسی برخوردار بود. این امر سبب شد، تا با اصرار خودش را از ارتش باز خرید کند! ایشان در سال ۱۳۴۲، در مدرسه فیضیه قم به دیدار امام خمینی رفته بود. نزدیک به چهارراه عباسی، یک باغ بود. من در آنجا متولد شدم. پدرم می‌گفت: می‌خواستند در آنجا خیابان‌کشی انجام دهند. خیابان آبرسان، مدت مدیدی فاقد آسفالت بود. پدرم خطاب به فرماندار، شهردار و استاندار نامه‌نگاری کرد، اما آنها ترتیب اثری ندادند. در نهایت به قبر رضاشاه نامه نوشته بود: «شما که ادعا می‌کنید جاده و تونل و چه زدیم، پسرت پس از سال‌ها نتوانسته یک خیابان را آسفالت کند!». خاطرم هست که فردا صبح، از ساواک به دنبال پدر آمده بودند!

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *