هر بار با یک مُشت پسته و بادام به سراغ ما می‌آمد

هر بار که او را می‌دیدیم با یک مشت پسته و بادام به سراغ ما می‌آمد. خیلی ما را تحویل می‌گرفت. بعد متوجه شدم که با همه اینگونه است.
11 تير 1397
هر بار که او را می‌دیدیم با یک مشت پسته و بادام به سراغ ما می‌آمد. خیلی ما را تحویل می‌گرفت. بعد متوجه شدم که با همه اینگونه است.

حق‌الناس

منزل ما پشت کلوپ صدری بود. من با عباس هادی همکلاس بودم. در همسایگی ما منزل یک خانواده مهربان و محترم بود که با آنها رفت‌وآمد داشتیم. بعد فهمیدم که مادر این خانواده، خاله عباس هادی است.

من و برادرم دوقلو بودیم و به خاطر عباس،‌ با ابراهیم رفیق شدیم. هر بار که او را می‌دیدیم با یک مشت پسته و بادام به سراغ ما می‌آمد. خیلی ما را تحویل می‌گرفت. بعد متوجه شدم که با همه اینگونه است. هرکس یکبار با او برخورد داشت، شیفته‌اش می‌شد. الان نزدیک به شصت سال از خدا عمر گرفته‌ام. از خدا تشکر می‌کنم که در طول زندگی، بخصوص در چند سال اول جوانی ما، یکی از بندگان خوب خودش را در مسیر زندگی ما قرار داد.

باور کنید ما با ابراهیم معنی خوب بودن را فهمیدیم. ما با ابراهیم معنای انسانیت را فهمیدیم. تمام زندگی من تحت‌الشعاع آن چند سال است. فرزندان من بارها خاطرات ابراهیم را از من شنیده‌اند. من با بسیاری از شهدای محل زندگی کردم. همگی انسا‌ن‌های بزرگی بودند، اما ابراهیم با هیچ کدام قابل مقایسه نیست.

یادم هست با ابراهیم رفتیم کوه، پای من همان اوایل کار پیچ خورد. ابراهیم من را روی کول خودش کشید و حرکت کرد! نمی‌دانید چقدر این مسیر طولانی و سخت بود، اگر هرکسی جای او بود می‌گفت: تو بمان تا من برگردم، اما او،‌ هم می‌خواست پاهایش قوی شود و هم نمی‌خواست رفیق نیمه‌راه گردد.

یک دماغه‌‌ای هست به سمت کلکچال که شیب خیلی تندی داردی مسلط بود که بزرگترهای ما اینگونه نبودند!

یک روز قرار شد والیبال بازی کنیم، من کتانی نداشتم. به یکی از رفقای ابراهیم که کتانی چینی قدیمی پایش بود گفتم: کتانی‌ات را بده من برم توی زمین، دمپایی خودم را دادم و کتانی‌اش را گرفتم. مشغول بازی شدیم. بعد از بازی دیدم که او رفته. من هم به خانه برگشتم. هنوز ساعتی نگذشته بود که دیدم ابراهیم به درب منزل ما آمد. با خوشحالی به استقبالش رفتم. گفتم: چه خبر از این طرفا؟ بی‌مقدمه گفت:‌« سعید، خدا توی قیامت از هرچی بگذره از حق‌الناس نمی‌گذره. برای همین توی زندگی مواظب باش حق مردم به گردنت نباشه.» بعد ادامه داد: « تا می‌تونی به وسیله‌ای که مال خودت نیست نزدیک نشو. خیلی مراقب باش. اگه از کسی امانت می‌گیری خودت دنبال پس دادن امانت باش» گفتم: آقا ابرام من نوکرتم. چشم. راستی این رفیقت که کتونی ازش گرفتم،‌ نمی‌دونم کجاست. قبل از پایان بازی رفت …

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *