«قصرشیرین» شیوه کمتر تجربه شدهای را در روایت فیلم به ما معرفی میکند که هرچند ساده به نظر میرسد اما کار دشواریست چراکه وابستگی بسیار زیادی به جزئیات دارد.
سوره سینما – سارا کنعانی : «قصر شیرین» قصهاش را از وسط شروع میکند و جایی در میانه هم به پایان میرساند، درست مثل جادهای که اصل ماجرا در آن روایت میشود؛ سر ندارد، ته ندارد اما کسی هم درباره مبدأ و مقصد آن سوال نمیپرسد چرا که اساسا جاده برای عبور است و رسیدن به یک نقطه ثابت، به کل مبحث دیگریست و اگر میخواستیم به آن برسیم میرکریمی باید فیلم دیگری میساخت. فیلم امروز ما «قصر شیرین» است که یک شیوه سخت (سهل ممتنع) داستانگویی دارد و میرکریمی از عهده آن برآمده است.
او موقعیت مرد تنهای داستانش را برای ما شرح میدهد و این تشریح را به گونهای به انجام میرساند که ما نخواهیم بدانیم جلال چرا شیرین را ترک کرده، خانوم جدید آذریاش را چطور پیدا کرده و حالا میخواهد با دو تا بچه بی مادر چه کار بکند. حتی اصل ایده فیلمنامه یعنی فروش قلب زن محتضر به جای اهدای آن (خواسته خود بیمار) به گوشهای کشانده میشود. آنچه فیلم شده و اتفاقا فیلم خوبی هم شده است، چند ساعت از زندگی مردِ زنمردهای با بالاترین حد ممکن برانگیزانندگی حس در سینماست که بعد از سه سال با دختر و پسر کوچکش مواجه شده و دخترکش آنقدر شیرینزبان است که ما میپذیریم عنوان پر طمطراق بازیگر نقش اول یا دوم زن روی شانههای کوچکش خوش بنشیند.
