در كشورمان تقويمها را كه ورق بزني و روزها را پيدرپي رد كني، هر برگي يادآور حماسهها و خونهايي است كه براي قوام انقلاب اسلامي ريخته شده، 21 مرداد نيز سالروز شهادت فرمانده جوان تيپ ذوالفقار لشكر 27 حضرت رسول (ص) محسن نوراني است كه بر آن شديم گذري كوتاه بر زندگي، جهاد و شهادت اين علمدار جوان سپاه امام روح الله بيندازيم.
البته اينبار با نگاهي متفاوت! جملهاي خواندم كه شايد روزهاست فكرم را به خود مشغول كرده است. كلمات آن جمله اينگونه كنار هم قرار گرفته بود كه در پشت پيراهن يكي از رزمندگان نوشته شده بود «كاخ سفيد را حسينيه ميكنيم» مگر ما چه نيرويي داشتيم كه اينگونه 10 سال در برابر جهانيان (36 كشور) ايستاديم و اينگونه فكر ميكرديم كه ميتوان خانه كدخدايي كه ديگر هيچ چيز از كدخدايياش باقي نمانده بود را به حسينيه تبديل كنيم. به هر حال با گذري كوتاه بر زندگي اين شهيد تا حدودي متوجه شديم كه آن نوشته، فقط يك شعار نيست بلكه ميتواند عينيت پيدا كند. متن زير چگونه زندگي كردن يكي از شاهدان تاريخ را به نمايش ميگذارد كه خواندنش خالي از لطف نيست.
تولدي همچون ديگران و تكاملي متفاوت
محسن نوراني هم همچون ديگر فرزندان اين مرز و بوم و در واقع مانند همه انسانها متولد شد. او در آذرماه 1342 در تهران در خانوادهاي مذهبي و متدين به دنياي خاكي وارد شد. مانند بقيه درس خواند و رشد كرد. در آن سالها كه اوج مبارزات مردمي در كشور بود و تهران به عنوان پايتخت بيشتر از هر جايي به اين موضوع ميپرداخت وارد صحنه مبارزات شد. اما مسئلهاي كه محسن و محسنها را از ديگران متفاوت كرد، نوع علايق و زندگي فردي آنهاست. در سني كه هر بچهاي به دنبال بازي و كودكانهزيستن است، محسن به دنبال يادگيري مكبري نماز، نماز و اذان دادن در مسجد بود. به راستي چه رابطهاي ميان آنها و خدا بود كه اينگونه زيستند. در كل با رشد سني و پشتسر گذاشتن كلاسهاي درس به جاي تمرين مشق و تكليف، وقت نوشتن فرا ميرسد؛ اما نوشتني متفاوت «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» درست متوجه شديد. در ايام انقلاب محسن به شعارنويسي روي ديوارهاي شهر ميپرداخت و از پخش اعلاميه تا شركت در تظاهرات همه وجود خود را وقف انقلاب ميكرد.
