از آن روزی که عطای خانه را به لقایش بخشیدم و تنهای تنها فقط به امید توان بازوهایم و قدرت پاهایم به دامن بی رحم آدمها آمدم، سالهای زیادی می گذرد.

به گزارش رکنا، دخترک گفت: مادرم می دانست که من روزی خواهم رفت. ولی حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی برسد که من بار دیگر مجبور به بازگشت شوم. به قدرت ، نجابت و اعتماد خود بسیارایمان داشتم. می دانستم که من به مانند “ساحل” و “ساحره” مطیع بی چون و چرای خواسته های والدینم نشده و هیچگاه راضی به زندگی کردن وماندن در ایران نخواهم شد.
