01 خرداد 1397 – 17:22
یکی، دو ماه قبل تو فیسبوک ” افسانه ” رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمی دونستم رفته آمریکا. تو دوران دبیرستان هر وقت با بچه ها جمع می شدیم و من براشون می خوندم، افسانه تشویقم می کرد و می گفت حیفه که دختری با استعداد تو در ایران بمونه و حروم بشه!

به گزارش رکنا، اون روز هم که تو فیسبوک دیدمش وقتی فهمید من هنوز به خوانندگی علاقه زیادی دارم بهم قول داد که حتما یه کارهایی برام انجام بده. افسانه تو این چند سالی که اونجا زندگی کرده بود، با خواننده های زیادی دوست شده که از خوش شانسی من خواننده مورد علاقه من هم جزو اونها بود.
افسانه در مورد من با اون خواننده صحبت کرد و اونم گفت باید صدای منو بشنوه. منم یکی از آهنگای خودش رو خوندم و صدام رو ضبط کردم و برای افسانه فرستادم. اون خواننده با شنیدن صدای من، کلی ازم تعریف کرد و قول داد که به عنوان اسپانسر مراحل مربوط به خواننده شدنم رو هرچه زودتر انجام یفته اینجور چیزها نباشم. سپس برای افسانه ایمیل فرستاده و نوشتم: “«خیلی پستی افسانه، تو چرا می خواستی منو بدبخت کنی؟!» او هم با کمال پرویی اینگونه به من جواب داد: « با آدمای ساده لوحی مثل تو جز این چیکار می شه کرد؟! فکر کردی قحطی خواننده اومده که نازتو بکشن و از ایران به آمریکا بیارنت؟! حماقت از خودت بود که حرفای منو باور کردی. در ضمن بد نیست بدونی که من هم تو دبی هستم و هرگز آمریکا نبودم.»
حق با افسانه بود این من بودم که مرتکب حماقت شده بودم. این حماقت هر چند داشت به بهای تباه شدن زندگیم تمام می شد، اما ارزشش را داشت چون توانست برای همیشه مرا از خواب غفلت بیدار کرده و به حقیقت برساند.
” سید مجتبی میری هزاوه” اداره اطلاع رسانی معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان مرکزی
انتهای پیام
