نقد فیلم Everything Everywhere All at Once – همه‌چیز همه‌جا به یک‌باره

فیلم «همه‌چیز همه‌جا به یک‌باره» باری دیگر بهمان یادآوری می‌کند چقدر احمق و حقیر هستیم. این مساله هر چقدر که می‌تواند توهین‌آمیز و دردناک باشد در عوض به ما در درک بهتر زندگی و کنار آمدن با مفهوم پیچیده‌ای که هر روز در تلاش برای هضمش دست و پا می‌زنیم کمک می‌کند؛ یک اثر کمدی اکشن که بیش از سرگرمی صرف پیش می‌رود. در ادامه با ویجیاتو و نقد فیلم Everything Everywhere All at Once همراه باشید.

نقد فیلم Everything Everywhere All at Once

فیلم «همه‌چیز همه‌جا به یک‌باره» باری دیگر بهمان یادآوری می‌کند چقدر احمق و حقیر هستیم. این مساله هر چقدر که می‌تواند توهین‌آمیز و دردناک باشد در عوض به ما در درک بهتر زندگی و کنار …

فیلم «همه‌چیز همه‌جا به یک‌باره» باری دیگر بهمان یادآوری می‌کند چقدر احمق و حقیر هستیم. این مساله هر چقدر که می‌تواند توهین‌آمیز و دردناک باشد در عوض به ما در درک بهتر زندگی و کنار آمدن با مفهوم پیچیده‌ای که هر روز در تلاش برای هضمش دست و پا می‌زنیم کمک می‌کند؛ یک اثر کمدی اکشن که بیش از سرگرمی صرف پیش می‌رود. در ادامه با ویجیاتو و نقد فیلم Everything Everywhere All at Once همراه باشید.

زندگی در این روزهای سختی که پشت سر می‌گذاریم پر از حسرت‌ها، حرف‌های نگفته، کارهای نکرده، انتخاب‌های به سرانجام نرسیده و ترس از فرجام‌هایی به مراتب هولناک است. بارها شده که با خود آرزو کرده‌ایم ای کاش چنین حرفی نمی‌زدم، ای کاش چنان رفتار می‌کردم و چه می‌شد اگر او الآن اینجا بود. به عنوان یک نویسنده و منتقد همیشه در حال واکاوی اتفاقاتی هستم که دور و اطرافم را تحت تاثیر قرار داده‌اند و به انتخاب‌هایی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت فرصت دوباره‌ای به من نداده‌اند. آدم‌هایی بوده‌اند که دیگر حضور ندارند و بخشی از زمان خوابم را به این مساله که «چه می‌شد اگر اینجا بودند؟ آیا در کنار هم خوشحال‌تر بودیم؟ آیا صمیمت‌مان باعث می‌شد تا راه متفاوتی را در پیش بگیرم؟ آیا وجود آن‌ها باعث می‌شد تا الآن فرد دیگری باشم؟» اختصاص می‌دهند. آن‌هایی که عدم حضورشان سخت و باعث می‌شود انسان حسرت‌های بیهوده‌ای را همواره به دوش بکشد. همه این‌ها تا زمانی است که افراد عزیزی را که از دست داده‌ایم در کنارمان نداریم اما بیایید راه ورود چشمه احساسات به دروازه قلب‌مان را ببندیم و منطقی به این رخداد بنگریم: چه می‌شد اگر انسان‌های باارزشی که روزی جزوی از زندگی‌مان بوده‌اند کمی دیرتر از موعد مقرر ما را ترک می‌گفتند؟ شاید در آن چند صباح باقی آن‌ها را بیشتر می‌رنجاندیم و شاید هم نه. حقیقت تلخ آن زمانی است که بدانیم ما تا زمان رفتن‌شان هیچ‌گاه متوجه‌شان نبوده‌ایم. آن‌ها برای ما عین یک روح بوده‌اند؛ انسان‌هایی که برای حفظ زندگی‌شان در تقلا بودند، دردهای بسیاری کشیدند، آن هنگام که درد و دل‌ها و غرغر‌هایمان را پیش‌شان می‌بردیم، رنج‌های خود را فراموش می‌کردند و در تلاش بودند تا ما را نجات دهند. کسانی که حافظ ما بر لبه پرتگاه افسردگی بوده‌اند اما حیف که هیچ‌وقت آن‌ها (در تلاش برای زنده ماندن) را ندیده‌ایم، پیش حرف دل و سوگواری‌هایشان ننشسته‌ایم، دغدعه‌هایشان را درک نکرده‌ایم و به دنیا از دید آن‌ها چشم ندوخته‌ایم.

منبع  : ویجیاتو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *