
زندگی چاک (The Life of Chuck) فیلمی است که از همان لحظه آغاز، با بیانی آرام اما کوبنده از مخاطب میخواهد کمی مکث کند، درست مثل زمانی که در آستانه یک غروب زیبا میایستیم و میدانیم هر لحظه ممکن است آخرین لحظه ما باشد. مایک فلنگن که سالهاست با دنیای تاریک و روانشناسانه استیون کینگ عجین شده، این بار به جای سایههای هیشگی داستانهای کینگ، به سوی نور رفته است. در جهانی که به پایانش نزدیک میشود، مردی به نام چاک میمیرد و با مرگ او، جهان نیز فرو میپاشد. اما این فیلم درام، به جای روایت یک آخرالزمان سرد و هولناک، سفری معکوس به درون زندگی او میسازد، سفری به خاطرات، به مهربانیهای کوچک، و به آن چیزهایی که زندگی را ارزشمند میکنند.
در هستهی فیلم «زندگی چاک» پرسشی ساده و در عین حال بنیادین قرار دارد: اگر بدانی جهان با مرگ تو پایان مییابد، چگونه زندگی میکنی؟
