گروه اجتماعی: آخر هفته بود و طبق قراری که با
پدر و پسرعمویم که فقط چهار سال از من بزرگتر بود داشتیم، لوازممان را داخل ماشین
گذاشتیم و راهی شمال شدیم.
به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، معمولاً سالی هفت-هشت بار به
شمال میرفتیم، چراکه پدر و عمویم در چالوس یک کارخانه داشتند که البته عمو سعید
آنجا را اداره میکرد، اما هر وقت دستگاههایشان دچار مشکل میشد یا قرار بود
لوازمی از تهران به آنجا برده شود، پدرم این کار را میکرد تا هم کار جلو بیفتد و
هم سری به عمو و کارخانه بزند. در چنین مواقعی من و مادر و خواهر پنجسالهام نیز
همراهشان میشدیم که یکی-دو روز از دریا و هوای شمال استفاده کنیم.
آن روز نیز همگی سوار ماشین پدر
شدیم و راه افتادیم و در منزل عمو هم خیلی خوش گذشت. قرار بود عصر جمعه بهطرف
تهران حرکت کنیم، اما یک ساعت قبل از برگشتنمان عمو سعید هنگام کار با دستگاه دستش
دچار آسیبدیدگی شد که هرچند چیز مهمی نبود، اما وقتی پسرعمویم تصمیم گرفت یکی-دو
روز پیش پدرش بماند تا حالش بهتر شود، پدر به ما گفت:
