نزدیک به نیم قرن برای این کشور و مردمش جنگید

نه از سر شعار یا عادت، بلکه از ته دل. دغدغه‌اش «خاک» بود، اینکه مبادا ذره‌ای از این سرزمین از دست برود. بار‌ها می‌گفت و من باور دارم که از ته جانش می‌گفت: «اگر هزار بار برای این مردم و اعتقادات آنها کشته شوم باز هم دوست دارم به عشق این مردم زنده شوم، با دشمنان این ملت بجنگم و کشته شوم، بجنگم و کشته شوم. واقعاً از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران»

نه از سر شعار یا عادت، بلکه از ته دل. دغدغه‌اش «خاک» بود، اینکه مبادا ذره‌ای از این سرزمین از دست برود. بار‌ها می‌گفت و من باور دارم که از ته جانش می‌گفت: «اگر هزار بار برای این مردم و اعتقادات آنها کشته شوم باز هم دوست دارم به عشق این مردم زنده شوم، با دشمنان این ملت بجنگم و کشته شوم، بجنگم و کشته شوم. واقعاً از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران»

جوان آنلاین: پیشتر از روز‌های جنگ ۱۲ روزه تحمیلی قرار بر همکلامی مان بود با امیر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی. من او را از میان گفت‌و‌گو‌های همرزمان و دوستان و خانواده شهدای ارتش می‌شناختم. از منش و خلقیات و از ارادت او به امام خامنه‌ای روایت‌های زیادی شنیده بودم. در اولین روز‌های جنگ رمضان وقتی خبر شهادتش را در جلسه شورای عالی دفاع شنیدم، تنها این جمله در ذهنم تداعی شد که او ذوب در ولایت شد. کمی بعد خبر تفحص و شناسایی پیکرش آمد، اینکه بعد از سی و چند روز تنها نشانه‌هایی کوچک از او یافت شد و نهایتاً در میان خیل عظیم دوستدارانش تشییع و تدفین شد. برای من که ارادت زیادی به او داشتم چنین عاقبت‌بخیری بعد از نیم قرن مجاهدت دور از انتظار نبود. برای مردی که با شهادتش ذوب در ولایت شد. اطاله کلام نمی‌کنم و از شما می‌خواهم برادرانه‌های سید عبدالرسول موسوی را از سیدالشهدای نیرو‌های مسلح امیر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی رئیس ستاد کل نیرو‌های مسلح بخوانید.

ضبط صوت و اعلامیه‌هایی در جعبه چای

ما خانواده پرجمعیتی بودیم؛ هشت خواهر و برادر (چهار برادر و چهار خواهر) که البته یکی از برادرهایمان در کودکی از دنیا رفت. فضای خانه ما کاملاً مذهبی و گره‌خورده با مسجد و هیئت بود.

پدرم مردی مؤمن و اهل فعالیت‌های سیاسی بود. قبل از انقلاب، با اشتیاق پای سخنرانی‌های امام می‌نشست و ضبط صوت قدیمی داشت که در بیت امام و در جا‌هایی دیگر که امام سخنرانی داشت، حاضر می‌شد و صحبت‌هایشان را ضبط می‌کرد و بعد از پیاده‌سازی نوار‌های ایشان، صوت و اعلامیه‌های امام را بین مردم پخش می‌کرد. یادم هست که برای رد کردن اعلامیه‌ها از سد مأموران، گاهی آنها را در جعبه‌های چای جاسازی می‌کرد تا بتواند به محل کارش ببرد و توزیع کند. با اینکه آن روز‌ها این کار‌ها خطرات زیادی داشت، اما پدرم با شجاعت و ایمانی که داشت، دست از کارش برنمی‌داشت. در کل، خانه ما محیطی ساده، دینی و همراه با جریان انقلاب بود. ما از همان کودکی با فضای هیئت، مسجد و نام امام بزرگ شدیم و طبیعی بود که این محیط، نگاه و باور‌های ما را نسبت به زندگی ساخت و پرورش داد.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *