
اقتصاد۲۴-در فلزی که بسته شود؛ هر چه نور بود، میرود. به جایاش، صداست که اضافه میشود. هرم گرماست که پدر آدم را در میآورد و توربینی است که باید استارت بخورد. در این تاریکی، چشم، چشم را نمیبیند. البته، نور هم هست، اما فایدهای ندارد. این محفظه آنقدر تنگ است که یک نفر آدم هم به زور در آن جای میگیرد و چشمی نیست که بخواهد دو جفت چشم دیگر را ببیند. ارتباط با بیرون، تنها با امواج بیسیم میسر است.
هر نفس از هوا، آتشی است که به جان آدم میافتد و تا در باز نشود، تیزی و تندی هوا، نفس را به شماره میاندازد. هر کس که نوبتاش باشد، وارد محفظه میشود. تا زمانی که توربین شروع به کار نکند هم محکوم است تک و تنها در همان فضای مکعبمستطیلی بماند؛ جایی که مجبور است تناش را طوری تنظیم کند تا در آن فضای کوچک جای بگیرد. یک پایاش را این طرف تجهیزات فرسوده و مستعمل قدیمی باارزش میگذارد و یک پای دیگرش را آن طرفاش. ژنراتور، کمپرسور و بقیه تجهیزات دیگر از عمر آنها ارزشمندتر است. با سلام و صلوات وارد میشوند که قطعه دیگری آسیب نبیند.
میترسند اگر چیزی خراب شود، دوباره مجبور شوند خودشان مثل یک آدمآهنی، کار قطعه را انجام دهند. آنها که ریزهمیزهتر هستند، کارشان راحتتر است، اما یکی که قدش بلند باشد، مجبور است، قامتش را خم کند. دیگری که وزن بیشتری دارد، شکماش را تو میدهد تا بتواند داخل دستگاه جای بگیرد. جاگیر که شود، شرشر عرق شروع میشود؛ هوا آنقدر گرم است که گاهی قید ماسک و گوشگیرها را میزنند تا شاید کمی خنک شوند. فایدهای هم ندارد. چوب دوسر طلاست.
