مادر حاجی بعد از شهادت او خیلی گریه و بیتابی میکرد تا جایی که تاب نیاورد، بیمار شد و به کما رفت. او اصلاً نمیتوانست شهادت و نبود حاجی را قبول کند. حاجی را افتخار خود میدانست و همیشه به وجود او بسیار میبالید. او و مادرش به هم وابستگی زیادی داشتند. هنوز به سالگرد شهادت رحیمی نرسیده بودیم که مادر ایشان که مدتی در کما بود به رحمت خدا رفت و دلتنگیهای مادرانه به پایان رسید
جوان آنلاین: «.. همسرم را بیش از حد تصور دوست داشتم. چون در سن پایین با او ازدواج کردم، وابستگی زیادی به او داشتم. وقتی شهید شد، به او گفتم جانم! من یک عمر پشت و همراه شما بودم و شما همه جا رفتید. حالا نوبت شماست که پشت من باشید تا تنها نمانم. یار من باش و وساطت ما را پیش خانم حضرت زهرا (س) کن….» این جملات سراسر عاشقانه زهره سبزآبادی همسر سرلشکر شهید محمدهادی حاج رحیمی است. تکتک کلمات این مصاحبه عاشقانه برایمان روایت شد. میانه همکلامی بغضها امانش نمیدادند، اما رسالت زینبیاش او را به ادامه گفتوگو با ما وا میداشت. از آشناییاش با شهید گفت تا رسید به روز جشن تولد ۶۱ سالگی شهید. روزی که شهید حاج رحیمی به او گفت: «خانم! من دیگر تولد ۶۲ سالگیام را نمیبینم و آن روز دیگر من نیستم.» آری! رؤیای صادقهای که سالها پیش از این، شهید رحیمی را از شهادت و جایگاه ویژهاش آگاه کرده بود، به حقیقت پیوست و او و همراهانش در ۱۳فروردین ۱۴۰۳ در حمله رژیم صهیونیستی به سفارت ایران در دمشق به شهادت رسیدند. زهره سبزآبادی، همسر سرلشکر شهید محمدهادی حاج رحیمی راوی این سطور خواندنی است.
آبدارچی سپاه!
زهره سبزآبادی همسر شهید محمدهادی حاج رحیمی، اصالتاً اهل تهران است. او از فصل آشناییاش با شهید حاج رحیمی اینگونه روایت میکند: «سال ۱۳۶۴ در میانه جنگ تحمیلی، همسر خواهرم که همکار و همرزم شهید حاج رحیمی بود، ما را به هم معرفی کرد. او به حاجی گفته بود اگر قصد ازدواج دارید، من یک خواهر خانمی دارم که میتوانم شما را به ایشان معرفی کنم! حاجی هم استقبال کرده بود.
ابتدا خودش به خانه ما آمد. در همان ملاقات اول، ۱۰ دقیقهای با هم صحبت کردیم. حاجی میخواست مطمئن شود که آنچه انتظار دارد، در من و خانوادهام وجود دارد یا نه. او از مسئولیتهایش حرفی نزد و خودش را آبدارچی سپاه معرفی کرد، در حالی که آن زمان فرمانده پادگان حمزه سیدالشهدا (ع) بود و تمام پادگانهای آموزشی تهران زیر نظر او اداره میشد. حاجی در اولین ملاقات به من گفت در مسیری که او قدم گذاشته است، احتمال جانبازی، اسارت و شهادت وجود دارد.
من همیشه آرزو داشتم همسر آیندهام نظامی باشد و او را در لباس نظامی ببینم. به همین دلیل شروط حاجی را پذیرفتم و تنها شرطی که برایش گذاشتم این بود که بتوانم تحصیلاتم را ادامه دهم. بعد از پذیرش شروط اولیه حاجی بار دوم با خانوادهاش به خواستگاری آمد. مراسم عقد در خانه ما برگزار شد و پس از پنج، شش ماه، مراسم عروسیمان را در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۶۴ گرفتیم. این مراسم در منزل شهید علفیان برگزار شد و بسیار ساده، خوب و بهیادماندنی بود.»
محسن و فاطمه
همسرشهید در ادامه میگوید: «آن زمان من ۱۷ سال و حاج رحیمی ۲۳ سال داشت. او در همان ملاقات اول نظر من و خانوادهام را به خود جلب کرد. همسرم خانوادهای بسیار خوب و محترم داشت. من هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم که ازدواج کردم و به همین دلیل اجازه ادامه تحصیل در مدرسه به من داده نشد، اما به خاطر علاقهای که به درس داشتم، در خانه مطالعه میکردم و حاجی مرا برای انجام آزمون میبرد. الحمدلله موفق شدم دیپلمم را بگیرم و وارد دانشگاه شوم. خداوند اولین هدیه زندگیام را خیلی زود به من عطا کرد. آقا محسن و بعد از پنج سال هم دخترم فاطمه جان متولد شد. ثمره زندگی من با ایشان همین دو فرزند است.»
آش پشت پا
او همسنگری با شهید حاج رحیمی را یک افتخار برای خود میداند و میگوید: «از همان ابتدا میدانستم که زندگی با یک فرد نظامی سختیهای خودش را دارد. من در یک خانواده مذهبی بزرگ شده و با فضای هیئت، انقلاب و این مسائل آشنا بودم، بنابراین میتوانستم همه اینها را بپذیرم. حتی بارها از حاجی خواستم مرا هم با خودش ببرد و گفتم تو را به خدا من را هم همراه خودت کن! اما او همیشه میگفت نه خانم، جاهایی که من میروم اصلاً جای شما نیست.
با این حال، همیشه همراهش بودم و این همراهی و همسنگری با او را دوست داشتم. من هیچوقت بهانه نگرفتم و مانعی برایش نبودم. نمیگفتم بس است یا شما تکلیفتان را انجام دادهاید.
همسرم را بیش از حد تصور دوست داشتم. چون در سن پایین با او ازدواج کردم، وابستگی زیادی به او داشتم. وقتی شهید شد، به او گفتم جانم! من یک عمر همراه شما بودم و شما همه جا رفتید. حالا نوبت شماست که پشت من باشید تا تنها نمانم. یار من باش و وساطت ما را پیش خانم حضرت زهرا (س) کن.
آن زمان من با خانواده همسرم زندگی میکردم. حاجی بدون استثنا در همه عملیاتها شرکت میکرد و در این مواقع من میرفتم کنار مادرشوهرم. او خیلی مهربان و دوست داشتنی بود. هر بار که حاجی به جبهه میرفت، مادرش آش پشت پا میپخت. گاهی همسایهها اعتراض میکردند و میگفتند حاج خانم! اینقدر آش پشت پا نپز! رفتنش ادامه پیدا میکند! اما مادرش میگفت من برای سلامتی پسرم آش میپزم.
من آدم ترسویی نبودم. وقتی حمله هوایی میشد، برق میرفت و آژیر خطر کشیده میشد، حاجی خیلی سفارش میکرد پیش مادرش بمانم و طبقه بالا نروم، اما من تنها میماندم و در تاریکی مینشستم، اصلاً نمیترسیدم. مادرشوهرم وقتی تنها بودم، همیشه مرا صدا میکرد تا پیش او باشم و اجازه نمیداد احساس تنهایی کنم. در بیشتر زمانی که حاجی جبهه بود، سعی میکردم درسهایم را بخوانم، به تحصیلم ادامه بدهم و خودم را سرگرم کنم.»
