چند روز قبل از شهادتش به من گفت من رفتم پرونده شما را درآوردم که مجدداً شروع به کار برای اسلام و جبهه کنید. رو به احمد کردم و گفتم من با دو بچه کوچک شاید نتوانم فعالیتهایم را از سربگیرم! احمد گفت نه، همه اینها بهانه است! اگر قرار باشد شما کار نکنی، آن خانم کار نکند، آن آقا برای نظام کاری انجام ندهد و هرکسی بهانه بیاورد، پس چه کسی میخواهد این مسیر را ادامه دهد و برای خون شهدا پا پیش بگذارد؟!
جوان آنلاین: پاییز که آمد، ما را با فخرالسادات موسوی آشنا کرد. همسر سردار شهید احمد یوسفی از شهدای دوران دفاع مقدس استان زنجان است که خاطرات زیبایی از شهید را در کتاب «پاییز آمد» به قلم خانم گلستان جعفریان به رشته تحریر درآورد. کتابی که رهبر معظم انقلاب بر آن تقریض نوشت. این کتاب به شما کمک میکند تا با زندگی یک شهید از نزدیک آشنا شوید و به عمق عشق و ایثار او پی ببرید. این کتاب خواندنی و تأثیرگذار، به همه کسانی که به دنبال شناخت بهتر ارزشهای انسانی هستند، توصیه میشود و به گفته خانم جعفریان نویسنده کتاب، خواندن این کتاب برای آنها که میخواهند عاشق شوند و تشکیل خانواده دهند ضروری است. در حاشیه مراسم رونمایی از تقریظ رهبری بر کتاب «پاییز آمد» در مصلای خاتمالانبیای زنجان با فخرالسادات موسوی، همسر سردار شهید احمد یوسفی همراه شدیم.
زاده زنجان، شهر غواصان غیور
همسر شهید میگوید: «ما اصالتاً اهل زنجانیم، اما پدرم ارتشی بود و به دلیل شرایط کاریاش از شهری به شهری دیگر منتقل میشد. از اینرو دوران کودکی من در مشهد سپری شد. پدر در لشکر ۷۷ خراسان خدمت میکرد، اما یکی از منتقدان شاه بود و به خاطر مشکلات و مسائلی که برایش پیش آمد، او را به زادگاهش زنجان منتقل کردند. ورود ما به زنجان همراه با فعالیتهای انقلابی برادرم سیدعلا شد. خیلی طول نکشید که ساواک برادرم را به دلیل فعالیتهای انقلابیاش دستگیر کرد و او به زندان کمیته ضد خرابکاری منتقل شد. آنها سید علاء را به شدت شکنجه کردند. دستگیری برادرم باعث تحول عمیق در من شد. رابطه صمیمانه من و برادرم بهانهای شد که کنار او بمانم و برادرم را در مسیر انقلاب همراهی کنم. سیدعلاء بسیار اهل مطالعه بود. همین مرا به سمت مطالعه و تحقیق کشاند. خصوصیتی که هنوز هم در من وجود دارد. من کتابهای زیادی خواندم، از رمانهای اروپایی گرفته تا کتاب خاطرات سیاستمداران دنیا. هر چه فکر میکردم باید بدانم را میخواندم. هر جایی هم حس میکردم درک نمیکنم از برادرم میپرسیدم یا به لغتنامه مراجعه میکردم تا استنباطم از مطالب صحیح باشد.»
ویدئو پروژکتور و تصویر شهدای انقلاب
خانم موسوی در ادامه به فعالیتهای انقلابی خانواده اشاره میکند و میگوید: «ایام انقلاب، مأموران ساواک به خانه ما حمله کردند و درِ ورودی خانه را شکستند و وارد خانه شدند. پدرم به آنها گفت من به ارتش شکایت میکنم. شما حق ندارید اینگونه وارد خانه یک ارتشی شوید. یکی از آنها به قفسه سینه پدرم زد و گفت شما چطور ارتشی هستید که مار در آستین تان پرورش میدهید؟! آنجا بود که متوجه شدیم مأموران ساواک، میدانند کجا آمدهاند و در جریان فعالیتهای انقلابی خانواده هستند. پدرم اصلاً مخالفتی با فعالیتهای ما نداشت و بیشتر نگران بود. میگفت این رژیم سفاک است. شما زورتان به اینها نمیرسد. باید خیلی مراقب باشید، اما ما دست بردار نبودیم. سعی میکردیم در همه صحنهها حضور مفید داشته باشیم. از راهپیمایی و شرکت در تظاهرات گرفته تا بیداری جوانان و نوجوانان انقلابی. برای همین یک مرتبه ویدئو پروژکتوری تهیه کردیم و به مسجد بردیم. آقای علوی امام جماعت مسجد به ما گفت اتاقی بالای مسجد است، میتوانید یک پتو آویزان کنید و تصاویر را به بچهها نشان دهید. همین کار را کردیم. میرفتم مسجد و تصاویر شهدای انقلاب و میدان لاله و… را نشان میدادم. بچهها ۱۰ نفر به ۱۰ نفر با ذوق و شوق میآمدند و مینشستند و تصاویر را نگاه میکردند. میان برنامه نگاهشان میکردم، فضای خاص و حزن انگیزی بینشان ایجاد میشد، اشک میریختند و…
اگر چه این کارها خطرات زیادی داشت، اما انجام دادیم و تأثیرات بسیار خوب و سازندهای روی جوانان داشت. بعد از اتمام کار، گاهی حاج آقا علوی، دو نفر از بچهها را میفرستادند که دورا دور مرا همراهی کنند و مراقبم باشند. نمیخواستند اتفاقی برایم بیفتد. کارم که در مسجد تمام میشد، این ویدئو پروژکتور را به آقایان تحویل میدادم که ببرند و در مسجد محله دیگر، این کار فرهنگی را اجرا کنند.»
مربیان شهید!
همسر شهید یوسفی از ورودش به بسیج و آغاز راهی میگوید که او را به جبهههای جنگ تحمیلی رساند: «بعد از انقلاب به مجموعه بسیج پیوستم. از همان کودکی به واسطه اینکه پدرم نظامی بود، علاقه زیادی به نظامیگری داشتم و بسیج برای من آغاز راهی بود که در ذهن خود داشتم. با علاقه خاص دورههای لازم را دیدم. دورههای نظامی، کار با اسلحه و تخریب و سلاحشناسی و امداد و ش. م. ر.
ما این دورهها را در حضور مربیانی میدیدیم که از فرماندهان جنگ بودند و بعدها به شهادت رسیدند، شهدایی، چون احمد یوسفی، قامت بیات، اصغر محمدیان، پرویز عطایی و شهدای دیگری که سپاه به عنوان مربی آموزشی از آنها کمک میگرفت. آنها کنار آموزشهای نظامی، نکات اخلاقی زیادی را به ما آموختند. ابتدای جنگ، چون مربی خواهر نداشتیم، این بچهها مجبور به تدریس به خانمها میشدند. آنها واقعاً با تقوا بودند و اخلاقشان زبانزد بود. بعد از آن به تهران آمدیم تا دوره پرستاری را بگذرانیم. دورهها که تکمیل شد به عنوان مربی به زنجان برگشتیم و کارمان را برای آموزش به خانمها شروع کردیم. آشنایی من و احمد هم از همین طریق شروع شد.»
