می‌گفت وقت نبرد با اسرائیل هزار سلیمانی می‌شویم

‌نمی‌توانستم بپذیرم یک روز از نبودن او بگذرد و او به خانه نیاید. گفتم راضی هستم به رضای خدا فقط از این شرایط چشم انتظاری در بیاییم که به سختی لحظات برای ما می‌گذشت. بعد از یک هفته با ما تماس گرفتند و گفتند میلاد را به بیمارستان امام حسین (ع) برده و بعد از شهادت او را به معراج شهدا منتقل کرده‌اند. حالا پسرم شهید میلاد سعیدآبادی افتخار خانواده در قطعه ۴۲ گلزار شهدای تهران آرمیده است

‌نمی‌توانستم بپذیرم یک روز از نبودن او بگذرد و او به خانه نیاید. گفتم راضی هستم به رضای خدا فقط از این شرایط چشم انتظاری در بیاییم که به سختی لحظات برای ما می‌گذشت. بعد از یک هفته با ما تماس گرفتند و گفتند میلاد را به بیمارستان امام حسین (ع) برده و بعد از شهادت او را به معراج شهدا منتقل کرده‌اند. حالا پسرم شهید میلاد سعیدآبادی افتخار خانواده در قطعه ۴۲ گلزار شهدای تهران آرمیده است

جوان آنلاین: صحبت‌های میلاد با دوستانش درباره حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی شنیدنی بود. او به دوستانش گفته بود: «ما به وقت نبرد با اسرائیل، هر کدام‌مان هزار سلیمانی می‌شویم.» این تفکر یکی از نیرو‌های خدوم فراجا بود که در گمنامی خدمت کرد و مزد همان خدمت خالصانه‌اش در نهایت به شهادت منجر شد. شهید میلاد سعیدآبادی جانباز روز‌های دفاع از وطن هم بود. جوانی رعنا و خوش سیما که در روز‌های جنگ تحمیلی ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی با شهادت افتخار خانه و کشور شد. واگویه‌های مادرانه شهید را در پی می‌خوانید؛ مادری که حرف‌هایش از لالایی روز‌های کودکی میلاد شروع شد و به شهادت و زمزمه ما رایت الا جمیلا… رسید. 

تو آرامش منی!

من سه پسر دارم و میلاد فرزند سوم خانه‌مان بود. او در سی‌ام مرداد ۱۳۷۹ به دنیا آمد. نام میلاد را به دلیل خوش‌یمنی‌اش انتخاب کردم. در تمام این سال‌ها هیچ کاری نکرد که من، خانواده یا بستگان‌مان را ناراحت کند. هیچ‌وقت از او بی‌احترامی ندیدم. ادب و ایمانش به من آرامش خاصی می‌داد و به همین دلیل همیشه به او می‌گفتم: «تو همه آرامش منی.» به او می‌گفتم: «تو نور خانه هستی.» در خانه هرگز با اسم کوچک صدایش نمی‌کردم، چون برای ما عزیز بود او را «جان مادر» و «قلب مادر» خطاب می‌کردم. 

میلاد احترام ویژه‌ای برای من و پدرش قائل بود و به ریزترین نکات رفتاری و اخلاقی توجه می‌کرد. وقتی با من و پدرش بیرون می‌رفت، هیچ‌وقت جلوتر از ما حرکت نمی‌کرد. مهربانی او زبانزد همه اطرافیان و همکارانش بود. ما با هم به سفر کربلا، مشهد و قم می‌رفتیم. در همه مدت سفر تمام تلاشش این بود که من و خانواده در راحتی باشیم. گاهی به او می‌گفتم چرا اینقدر آرامش من هستی؟ او با خجالت و حیا می‌گفت: «نه بابا، این چه حرفیه؟»، اما من به عنوان مادر، می‌دانستم وجودش چقدر آرامش‌بخش است. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *