
موسیقی در ایران امروز دیگر فقط با مسئله اجرا، حفظ میراث، صادرات فرهنگی، برندینگ یا حتی اقتصاد هنر روبهرو نیست؛ مسئله اصلی، بقای معناست. هرگاه معنا از هنر جدا شود، موسیقی از زبان به صدا، از تجربه به هیجان گذرا و از حافظه به سرگرمی تقلیل پیدا میکند. در این حالت، آنچه باقی میماند شاید شنیده شود، اما دیگر آن قدرتی ندارد که بتواند تجربه انسانی را بیان کند و به هویت جمعی شکل دهد.
بحران امروز موسیقی از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که هنر، بهجای آنکه راهی برای فهم دوباره انسان باشد، به موضوعی برای کنترل، طبقهبندی و کماثر کردن بدل میشود. در چنین وضعی، نه فقط موسیقی، بلکه نسبت جامعه با ریشههای فرهنگی و تاریخیاش نیز آسیب میبیند. وقتی پیوند نسلها با حافظه تاریخی ضعیف شود، هنر نیز از زمینه زنده خود جدا میافتد و بیشتر به شکل بیرونی خود باقی میماند تا جان درونیاش.
