در یک بزنگاه در تله افکار شیطانی دوستانش افتاد و از اعتبار ساقط شد. افسار زندگی اش را به دست دوستان منحرفش سپرد و با مشاوره غلط و گمراه کننده آن ها به بخت اش پشت پا زد. دختر جوان می گوید: «وقتی به جای خانواده دوستان ناباب مشاور آدم می شوند نباید هم عاقبت به خیر شوی. چه فکر می کردم و چه شد. در بند هوس افتادم و گمراه شدم».دانشجو بود و دوستانی از جنس خود و مخالف داشت.

به گزارش رکنا، همه چیز از روزی شروع شد که مهسا از دانشگاه به خانه رفت و متوجه شد هیاهویی به پاست. همه اعضای خانواده از خواهر و برادرها در خانه جمع بودند تا درباره آینده او تصمیم بگیرند. دختر جوان می گوید: وقتی موضوع جمع شدن اعضای خانواده ام را از خواهر کوچک ترم پرسیدم گفت که قرار است برایم خواستگار بیاید و من هم با تعجب گفتم چه کسی این قرار را گذاشته است؟ همه اعضای خانواده بعد از دیدن عکس العمل من با خوشحالی گفتند که ناراحت نباشم چون هر کس یک روز باید ازدواج کند.
