
امروز در ظاهر متعلق به پدرم نیز است. پدری که معلم بود و کارگری هم می کرد. معلمی که دو شیفت، سه شیفت، گچ میزد و پاک میکرد، و وقتی تختهپاککن را میگذاشت به لبهٔ میز، گردِ گچ که مینشست روی موهای خاکستریاش، تازه اولِ کارش بود.
کفش را از پا درمیآورد همان دمِ درِ اتاق بغلدستیِ دفتر آقای مدیر، گالوش پلاستیکی را میکشید پایش، و میرفت. میرفت پیش باجناقش که سنگکار بود. میرفتند روی خانههای مردم را سفیدِ مرمر کنند. خانههایی که خودش هیچوقت صاحب یکی از آنها نشد تا زمانی که چند صباحی زد به کار املاک و دلالی! معلمی که گچِ تختهٔ مدرسه را با سیمانِ ساختمان مردم یکی میکرد توی انبانِ خستگیِ تنش. بله، از قضا یکی از همان معدود روسفیدیهای زندگیِ ما، همین داشتنِ او بود و داشتن اوست.
و از قضا، امروز روز پدربزرگم نیز هست. سلگرد درگذشت او. او هم معلمی بود بزرگتر، نه از آن معلمهای اداره و دفتر و بخشنامه، که از آن معلمهایی که با بیسوادیِ تمام، سوادِ زندگی بلد بود. زمین را میشناخت. ابر را میفهمید. حسابِ آسمان و زمین از دستش درنمیرفت. مکتب نرفته بود، اما میراثدارِ فرهنگی بود که کشفِ گندم و آب را از دانشگاه، پیشتر رفته بود.
این صدسال عجیب
از روزِ تولدِ پدربزرگ تا همین امروز، قریب به صد سال میگذرد. من همان یک قرن تمام در نظر می گیرم. حالا د، همه چیز نیست– اما تمامِ دردِ من در این صد سال، همین بوده. این فقر، این نداری، این بیپولیِ تاریخی، این دستِ خالیِ موروثی. صد سال دلهرهٔ نان. صد سال استرسِ معیشت. باید یک روزی تمام شود. این قصه باید ته بکشد. هم برای معلم، هم برای کارگر.
معلم و کارگر؛ یعنی قریب به اتفاقِ مردمِ ایران. همانها که صبح تا شب کار میکنند تا زندگی بگذرد، نه تا زندگی کنند. از آن لذت و عشقی که میگفتند باید در کار باشد، چندان خبری نیست. قصهٔ ما، قصهٔ مردمی است که صد سال است کار میکنند، زحمت میکشند، عرق میریزند، درس میدهند، درس میخوانند، میسازند، بالا میبرند، اما سرِ سفره، همچنان مختصر نانی که هست، همان است که بود و گاه اندکی هم مختصرتر.
مهدی محمدی کلاسر_دبیر سرویس اجتماعی تابناک
