03 اردیبهشت 1397 – 22:24
نمیدانم باید اسمش را چه بگذارم، اما هر چه بود من زندگیام را با این بازی بچگانه تباه کردم.

به گزارش رکنا، دختر ادامه داد: همه چیز طبق نظر و خواست خودم بود و فکر میکردم لذت انتقام به تمام این تباهیها میارزد اما حالا میفهمم که چقدر اشتباه کردم.
سال دوم دانشگاه بودم که با علیرضا آشنا شدم، او چند ترم از من بالاتر بود و از آن دست پسرهایی محسوب میشد که خیلی ها دوست داشتند با او ارتباط برقرار کنند. من از همان ابتدا در قید این حرفها نبودم و سرم به کار خودم گرم بود. اما ظاهرا او شیفته همین بیتفاوتی من شده بود و برای همین به عناوین مختلف سعی میکرد با من سر صحبت را باز کند و در نهایت هم یک روز ابراز علاقه کرد که به او گفتم نه اهل دوستی هستم و نه اهل مهمانی و خوشگذرانی، این که دیگران آدم های بدی هستند یا این که من خیلی دختر خوبی هستم نه، من از شیوه زندگی خودم راضی هستم و گزینه مناسب تو نیستم.
بعد از شو ازدواج کردم اما با دو شرط اول 1370 سکه مهریه و دوم داشتن حق طلاق! و او از روی رودربایستی یا هر چیزی که بود، هر دو را پذیرفت و ما ازدواج کردیم اما عمر زندگی زناشویی ما فقط 10 روز بود چون من اول مهریهام را به اجرا گذاشتم و بعد هم تقاضای طلاق کردم. من طلاق گرفتم و او مجبور شد مهریهام را تمام و کمال بدهد و در نهایت من به عنوان یک زن مطلقه به خانه پدریام بازگشتم.
حالا شش سال از آن تاریخ میگذرد و کوچک ترین خبری از او ندارم و اگرچه من در آن کینهورزی و لجبازی برنده شدم و حتی کلی پول به عنوان مهریه گرفتم اما هر روز افسرده تر میشوم و هیچ دلخوشی ندارم. گاهی با خودم فکر میکنم که اگر همان زمان و دفعه دوم که علیرضا از من خواستگاری کرد به او پاسخ منفی میدادم الان همه چیز را فراموش کرده بودم، نمیدانم اما هرچه که بود من زندگیام را باختم و تباه کردم.
انتهای پیام
