
همین ابتدا اقرار می کنم که نوشته زیر برآمده از الهام بخشی نظر یکی از مخاطبان گرامی درباره خبر توهین به ابوالقاسم فردوسی است که نشان می دهد درد وارونگی را حس کرده و نوشته بود: حالا این بلاگر را خیلی ها می شناسند اما کسی حتی اسامی اعضای تیم ملی نجوم -که اول جهان شدند- را نمیداند.
حالا آن بلاگر را همه میشناسند چون “صدا”ی بلندتری داشت. نه از جنس بلندای فکر و اندیشه، که از جنس بلندای فریاد و جنجال. همه نیز به یاری اش شتافتیم. در بازاری که داد و بیداد، بر متاع خرد و دانش میچربد، طبیعی است که دلالان هیاهو، امپراتور شوند و دانشمندان در حاشیه بمانند و فراموش شوند.
غربال های حافظه ما
میدانی قضیه از چه قرار است؟ از این قرار که ما ملتی شدهایم با حافظهای کاملا “گزینشی”! حافظهای که مثل یک غربال است؛ الماسهای ناب را از لای انگشتانش رد میکند و به دریا میریزد، اما خاکستر و خاشاک را نگه میدارد و بر سر میز شام میآورد.
مثالش آن مدالآوران المپیاد نجوم. افتخارشان به قیمت جان کندن بود، در سکوت کتابخانهها و در تنهایی آزمایشگاهها. آنان آهسته و پیوسته راه رفتند و درخشیدند. اما جامعهی ما، که به “انفجارو جرقه” عادت کرده است، “تدریج” را نمیبیند. جامعه ما منتظر صدای انفجار است تا سر برگرداند. و وقتی انفجاری در کار نبود، فکر میکند که اتفاقی نیفتاده است.
ماiv>
پلشت باش تا جاودانه بمانی
و اینجاست که فردوسی از دل سده های گذشته فریاد می زند: چو بیشه زشیران تهی یافتند/ سگان فرصت روبهی یافتند.
به گمانم، ما نیاز به یک «تمرین جمعی» داریم. تمرین برای دیدن آنچه که باید ببینیم و به خاطر سپردن آنچه که سزاوار است در یادها بماند. تمرین برای فراموش نکردن جاده اصلی و مسیری که هدف دارد. وگرنه قاعده همین است که هست. باید نشست و تماشا کرد که چگونه نابغهها فراموش میشوند و جوکبازان جاودانه. چشمهایی که در تاریکی مانده باشند، با اولین شعاع نور، کور میشوند. آن وقت تماشای اختران آسمان مفهومی و جاذبه ای نخواهد داشت.
یعنی عملا داریم به خودمان و نسل های بعدی مان آموزش می دهیم برای ماندن در حافظهی جمعی، “پهلوان” بودن نمی صرفد؛ پس “پلشت” باش… این، آسانتر و کمهزینهتر است. استقبال نیز، همواره در اوج است. و البته این روزها هم که به برکت فضای مجازی، بدگویی و پلشت بودن درآمد خوبی دارد…!
مهدی محمدی کلاسر- دبیر اجتماعی تابناک
