
مهدی محمدی کلاسر*_ من از یک روز سخت گزارش میدهم؛ روزی که مجالی برای نوشتن نیست… نه کاغذی، نه خودکاری، نه رایانه ای و نه دستی و انگشتی…. فقط دود شاید مانده باشد که خبردارمان کند.
من از روزی مینویسم که بتنها از خشمِ زمین دندان قروچه کردند و آهنها، مانند مارهای خشمگین زهرناک، از پوستِ ساختمانها بیرون جهیدند.
از روزی که چهارراهها به بن بست های مرگ منتهی شدند .
از روزی که پلها—آن اژدهایان بتنیِ خفته بر روی رودِ ترافیک—ناگهان به خروش آمدند و با دندانِ میلگردهای عریان، ته مانده گلوگاهِ شهر را دریدند.
من از روزی گزارش میدهم که چراغهای راهنمایی بیمعنا شدند: سرخشان، سبزشان، زردشان— همه یکسان بود، چون خون و زردآب و پلاسیدگی سبزیِ در سفره خیابانهای بسته. همه معنای ایست می دهند.
از سکون دستهایی که بیکار ماندهاند و نمیدانند فردا باید آوار را کنار بزنند یا تابوت را. من از یک روز دیگر گزارش می دهم.
از پنجرهها بگویم که بسته و باز می سوزند… هر شیشهای، چاقویی آماده شده است برای فرود آمدن بر گردنِ رهگذران بیگناه.
از صدای رادیو بگویم که همچون زمزمهای از جهانِ مردگان، پیامهای امید را در فضای پر از غبار پخش میکند، در حالی که آوارها، هر “نگران نباشید” را با سقوطی جدید پاسخ میگویند.
بادست های خالی
با دستهای خالی، مردی، جسدِ عزیز>و ما…
ما یا باید یاد بگیریم پیش از آمدنش بیدار باشیم، یا همیشه در خوابِ مرگِ عزیزانمان گریه کنیم.
آقا و خانم وزیر و وکیل و مدیر محترم شهری، این بار چراغانی کردن ها و تدارک روشنایی و دکه نگهبانی ها را پیش از مرگ دانشجوی بیچاره در کوی دانشگاه و پیش از هر مرگ دیگری آغاز کن ، همیشه که نمی شود منتظر مرگ ماند تا انگیزه ای گرفت!
بگذار این بار پیش از آن که اسکله منفجر شود، کاری برای مهار آتش و بازرسی کانتینرها انجام دهیم. بگذار این بار آتش نگیریم… بر روی سنگ مزار داغدارخویش زار نزنیم.
و بگذار این بار، فاتحِ واقعه باشیم، نه سوگوار فاجعه! به خدا به ما نمی آید این قدر بی خیال هم باشیم….

*دبیر اجتماعی تابناک
