من، امیر و آقا غلام

زنه از شوهرمم پنج سال بزرگ‌تر بود. خدا شاهده که ناخون کوچیکه منم نبود تو قیافه، اما خب چیکار می‌شه کرد، اگه مرد بخواد بره، میره... اما هستن مردای خوب. زن چادری گفت: آره، برادر من الان چند سال است که داره با زن قطع‌ نخاعی‌اش زندگی می‌کنه، روز به روزم عاشق‌تر می‌شن!
زنه از شوهرمم پنج سال بزرگ‌تر بود. خدا شاهده که ناخون کوچیکه منم نبود تو قیافه، اما خب چیکار می‌شه کرد، اگه مرد بخواد بره، میره… اما هستن مردای خوب. زن چادری گفت: آره، برادر من الان چند سال است که داره با زن قطع‌ نخاعی‌اش زندگی می‌کنه، روز به روزم عاشق‌تر می‌شن!

گروه اجتماعی: من اول خط سوار شدم، یعنی سوار
شدن که چه عرض کنم خانوم‌های پشت سرم با هول دادن‌هاشون بنده را به داخل قطار
هدایت کردن… تا چشم کار می‌کرد آدم رو صندلی‌ها بود، آخر سر موفق شدم خودمو به
زور بین یه پیرزن چاق و افاده‌ای و یه زن جوان چادری جا بدم و در ب قطار بسته شد.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله خانواده سبز، هجوم دست‌فروش‌ها و متکدیان،
صداها با هم قاطی شد. شروع یک سمفونی با شکوه از بی‌پولی…

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *