محمدحسین روزیطلب: «مسجد شمشیرگرهای شیراز، در ابتدا یک خانه بود و منزل سید علیمحمد باب سرسلسله فرقه بهائیت، در پشت آن قرار داشت. بهاییها خانههای اطراف آنجا را میخریدند، تا کل محله را در اختیار داشته باشند، اما علما و متدینین شهر هوشمندی به خرج دادند و مانع از تحقق این نقشه شدند و در نهایت، آنجا را به مسجد تبدیل کردند. در مسجد شمشیرگرها، در حاشیه برنامههای آموزشی و تربیتی، فعالیتهای ورزشی هم انجام میشدند…»
جوان آنلاین: در اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴، حمله وحشیانه اوباش سازمانیافته به مساجد، نباید به مثابه رویدادی اتفاقی و احساسی قلمداد شود. این واقعه نمادی از کینهورزی دشمنان نظام اسلامی به ویژه طیف موسوم به سلطنتطلب، با نمادهای دینی در جامعه است. چنانکه این فرایند در ادوار سلطنت رضاخان و فرزندش نیز به اشکال گوناگون خود را نشان میداد. اینک و در آستانه فرارسیدن دهه فجر انقلاب اسلامی، به بازخوانی کارکرد مسجد شمشیرگرهای شیراز در دوران نهضت اسلامی و نقش آن در پراکندن انگیزه اعتراض و انقلاب در استان فارس پرداختهایم. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
مسجدی در کنار خانه رهبر بهائیت در شیراز!
مسجد شمشیرگرهای شیراز، در نقطهای تاریخی از این شهر واقع شده است. خانه سیدعلی محمد باب در شیراز، به مثابه یکی از مکانهای مقدس برای فرقه بهائیت به شمار میرفت. هم از این روی پیروان این فرقه تصمیم گرفتند، تا منازل و ساختمانهای واقع شده در اطراف آن را بخرند و آن را به صورت یک مجموعه حفظ کنند. هوشیاری علما و متدینین، اما مانع از این امر شد و آنان مسجد شمشیرگرها را در کنار منزل باب بنا نهادند! این مسجد در دهه ۴۰، با سخنرانیها و دروس عالم متفکر زندهیاد آیتالله محیالدین حائریشیرازی، مکانتی والا یافت و به یکی از مراکز تئوریپردازی انقلابی تبدیل شد. زندهیاد مهندس رجبعلی طاهری از مبارزان انقلاب اسلامی، در خاطرات خویش آورده است:
«از همان سالهای ۱۳۴۳- ۱۳۴۲، سنگر من در مسجد شمشیرگرها، در کنار خانه سیدعلیمحمد باب واقع شده بود که کعبه بهاییها به شمار میرفت! بنده و اعضای انجمن حجتیه، این مسجد را محل مبارزه با بهائیت کردیم؛ افراد را دعوت میکردیم و سخنرانی میشد. آنها افراد متناسب با خود را عضوگیری میکردند، من هم افراد متناسب با خودم را جذب میکردم، ولی در تأسیس این جلسه با هم رابطه حسنه داشتیم. سپس آقای حائری را دعوت کردم، تا در آنجا سخنرانی کنند. آقای حائری تحصیلاتشان تمام شده بود و ایشان در آن دوره، حالت انزوا داشتند، نه به مسجدی میرفتند نه به منبری! هر کسی هم که پیشنهادی میداد، نوعاً به سختی قبول میکردند! ما با هم همکلاس بودیم و بعد از شش، هفت سال مجدداً یکدیگر را دیدیم. ما در سال ۱۳۳۵، ششم ریاضی را با هم بودیم؛ او راهی حوزه علمیه قم شد و من هم به دانشکده فنی رفتم. تا اینکه در سال ۱۳۴۲ و بعد از هفت سال، ایشان را دیدم و به وی گفتم: شما در این مسجد سخنرانی کنید و جوانها را از خطر بهائیت نجات دهید. گفتم: اگر به استخاره مقید هستید استخاره کنید، مطمئناً خوب میآید. در هر صورت ایشان استخاره کرد و استخارهاش هم خوب آمد و در مسجد از وجودش استفاده شد. بعد هم ایشان به این کار علاقهمند و به خاطر همین جلسات هم، تبعید شد. من در ۱۹تیر ۱۳۵۱ بازداشت شدم و پس از آن، تمامی اعضای مسجد شمشیرگرها هم دستگیر شدند…».
