مرگ تلخ نوزاد 15 روزه زیر پتو

از لحظه ای که دختر کوچک و نازم در آغوش خودم جان سپرد، دیگر این زندگی هیچ ارزشی برایم ندارد. با این عقل ناقصم نمی توانم حکمت خداوند را درک کنم که چرا این نوزاد زیبا را به من هدیه داد اما هنوز او را سیر ندیده بودم از من گرفت؟! و...

از لحظه ای که دختر کوچک و نازم در آغوش خودم جان سپرد، دیگر این زندگی هیچ ارزشی برایم ندارد. با این عقل ناقصم نمی توانم حکمت خداوند را درک کنم که چرا این نوزاد زیبا را به من هدیه داد اما هنوز او را سیر ندیده بودم از من گرفت؟! و…

مرگ تلخ نوزاد 15 روزه زیر پتو

به گزارش خراسان، این ها بخشی از اظهارات زن 24 ساله ای است که با راهنمایی همسرش وارد اتاق مشاور و مددکاری اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد شد تا از افکار آشفته و کابوس های وحشتناکی رهایی یابد که زندگی اش را به هم ریخته بود. این زن جوان که مدعی بود بعد از مرگ نوزادش دیگر نمی خواهد زنده بماند، به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: 18ساله بودم که با «شهروز» ازدواج  کردم. همسرم که به تازگی خدمت سربازی اش را به پایان رسانده بود، تلاش می کرد تا زندگی شیرینی را برایم فراهم کند. یک سال بعد زندگی مشترکمان را در حالی آغاز کردیم که همسرم در زمینه خرید و فروش لوازم خانگی و تعمیرات آن فعالیت می کرد. من و او عاشقانه یکدیگر را دوست داشتیم و من هر روز با اشتیاق منتظر رسیدن همسرم به منزل می ماندم تا غذای درون سفره کوچک مان را با هم صرف کنیم. اما آرام آرام نجواها و گفته های آشکار و پنهان اطرافیانمان شروع شد که چرا «نعیمه» باردار نمی شود؟ این حرف ها در حالی برایم زجرآور بود که من و همسرم بارها نزد پزشکان متخصص رفته بودیم تا علت باردار نشدنم را بیابیم. با آن که پزشکان اطمینان داشتند که من به زودی باردار می شوم، ولی با گذشت پنج سال از زندگی مشترکمان هیچ اثری از بارداری نبود و من از این موضوع بسیار ناراحت بودم. فقط اشک هایم همدم من بود و مدام دعا می کردم تا خدا فرزندی به من عنایت کند. معاشرتم را با بستگانم کمتر کرده بودم تا از نگاه های سرزنش آمیز آن ها فرار کنم. خلاصه یک روز که طبق معمول و با نا امیدی تمام برای گرفتن نتیجه تست بارداری به آزمایشگاه رفته بودم ناگهان ناباورانه و حیرت زده متوجه بارداری ام شدم. ناخودآگاه و از شدت خوشحالی جیغی کشیدم که همه کارکنان آزمایشگاه میخکوب شدند. نفهمیدم چگونه به خانه رسیدم و به همه اطرافیانم زنگ زدم. برگه آزمایش را به دست گرفتم و پیاده به طرف تعمیرگاه همسرم دویدم، به طوری که نمی توانستم زمانی را برای گرفتن تاکسی صرف کنم. آن روز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. اشک می ریختم و فریاد می زدم «مادر شدم»! از روز بعد حتی از هزینه های خورد و خوراکم پس انداز می کردم تا برای فرزندم سیسمونی تهیه کنم. بعد از چهار ماه وقتی فهمیدم فرزندم دختر است دیگر انگار همه دنیا مال من بود. انواع عروسک و لباس های رنگارنگ می خریدم و به آغوش می کشیدم. دوران بارداری بهترین لحظات زندگی ام بود که در خاطرم به ثبت رسید.

منبع : سازمان خبری فناوری اطلاعات و ارتباطات (سیتنا)

برای مشاهده متن کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *