مرد 70 ساله کنار جنازه همسرش: در این 50 سال نازک تر از گل به من نگفت

پیرمرد خسته و پریشان به‌نظر می‌رسید. دست‌هایش در دستبند فلزی به هم گره خورده بود اما هرچه می‌کرد نمی‌توانست لرزش آنها را پنهان کند. آثار خون روی لباس‌هایش نمایان بود.


15 مهر 1397 – 09:58

پیرمرد خسته و پریشان به‌نظر می‌رسید. دست‌هایش در دستبند فلزی به هم گره خورده بود اما هرچه می‌کرد نمی‌توانست لرزش آنها را پنهان کند. آثار خون روی لباس‌هایش نمایان بود.

مرد 70 ساله کنار جنازه همسرش: در 50 سال صنم نازک تر از گل به من نگفت

روزنامه ایران در گزارشی از دادگاه نوشت: روی برگه‌ای که جلوی دستش بود، نوشته شده بود: «نام: یاور؛ اتهام: قتل….» کلی با خودش کلنجار رفت تا توانست مهر سکوت را بشکند. صدایش آشکارا می‌لرزید: «من زنم را کشتم…. من صنم را کشتم… همدم 50 ساله‌ام را کشتم…» گریه امان نداد تا حرف بزند…

با اظهاراتی که او در پرونده نوشته بود راهی خانه «یاور» که همان محل جنایت بود، شدیم. صدای شیون و فریاد می‌آمد. مأموران پلیس سعی می‌کردند مردم را متفرق کنند. با هدایت آنها، خودرو را تا جلوی ساختمان بردیم و «یاور» را پیاده کردیم. همسایه‌ها با دیدن پیرمرد هرکدام چیزی می‌گفتند؛ یکی لعن و نفرین می‌فرستاد، دیگری سرزنش‌اش می‌کرد… و «یاور» در حالی که سرش را زیر انداخته بود، سعیی نداشتم به «صنم» اعتراض و سرش داد و بیداد کردم. در کمال ناباوری و برعکس همیشه که سکوت می‌کرد این بار انگار منتظر یک جرقه بود. هرچه می‌گفتم جواب می‌داد؛ حتی وقتی دستم را بلند کردم که او را بزنم مقابله به مثل کرد. انگار عقده‌های فروخورده‌اش را بیرون می‌ریخت. از شدت خشم هیچ چیزی نمی‌فهمیدم. رفتارم دست خودم نبود. از اینکه صنم رو در رویم ایستاده بود و جوابم را می‌داد شوکه شده بودم آنقدر از کوره در رفتم که ناگهان تفنگ شکاری‌ام را برداشتم و به سوی او نشانه رفتم، یک لحظه خشکش زد. باور نمی‌کرد ماشه را بچکانم اما من شلیک کردم و تیر درست در قلب «صنم» نشست. وقتی او روی زمین افتاد تازه فهمیدم چه بلایی سر خودم آوردم. با رفتن او من هم مردم و حالا می‌خواهم مجازات شوم و هر چه زودتر از این دنیا خلاص شوم….»

انتهای پیام

منبع : سازمان خبری فناوری اطلاعات و ارتباطات (سیتنا)

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *