«مردی که سگ شد»؛ روایتی از سرگشتگی در پیچ‌وخم تاریخ کربلا

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در ماه محرم که هوای دل‌ها رنگ و بوی دیگری می‌گیرد و یاد سالار شهیدان، مشتاقان را به سوگ می‌نشاند، فرصتی مغتنم دست داده است تا از شتاب روزمرگی فاصله بگیریم و با معارف حسینی و عاشورایی بیش از پیش آشنا شویم. این ایام، تنها مجال عزاداری و سوگواری نیست، بلکه پنجره‌ای رو به حکمت، ایثار، آزادگی و درس‌های جاودانه‌ای است که واقعه کربلا برای تمام اعصار به ارمغان آورده است. از این رو، ضروری است که این گنجینه نورانی را با زبانی گویا و شیوا، به نسل امروز کودک و نوجوان منتقل کنیم تا آنها نیز با سیراب شدن از زلال عاشورا، راه حق و حقیقت را بیابند.

۱۱ تیر ۱۴۰۵ – ۲۱:۲۰
«مردی که سگ شد»؛ روایتی از سرگشتگی در پیچ‌وخم تاریخ کربلا

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در ماه محرم که هوای دل‌ها رنگ و بوی دیگری می‌گیرد و یاد سالار شهیدان، مشتاقان را به سوگ می‌نشاند، فرصتی مغتنم دست داده است تا از شتاب روزمرگی فاصله بگیریم و با معارف حسینی و عاشورایی بیش از پیش آشنا شویم. این ایام، تنها مجال عزاداری و سوگواری نیست، بلکه پنجره‌ای رو به حکمت، ایثار، آزادگی و درس‌های جاودانه‌ای است که واقعه کربلا برای تمام اعصار به ارمغان آورده است. از این رو، ضروری است که این گنجینه نورانی را با زبانی گویا و شیوا، به نسل امروز کودک و نوجوان منتقل کنیم تا آنها نیز با سیراب شدن از زلال عاشورا، راه حق و حقیقت را بیابند.

بنابر روایت ایکنا، کتاب «مردی که سگ شد» به قلم مجید ملامحمدی، در نشر مهرستان به چاپ رسیده است. این رمان، روایتی پرشور از جنگجویی سرگشته در میان راه حق و باطل است که در بستر حادثه کربلا شکل می‌گیرد.

تربیت دینی کودکان و نوجوانان، از بنیادهای آموزش و پرورش اسلامی به شمار می‌رود؛ ضرورتی که با گسترش زندگی جمعی، روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. ی بشود.

دلم هری پایین ریخت. حس کردم پاهایم، دارند آرام آرام رو به بی‌حسی می‌روند. دایی دستم را سفت گرفت و طرف خود کشید و با تغیر گفت: بریم شبث! بریم که این قاتل دخترهای زنده به گور ممکن است جادوگری شوم باشد و ما را با جادوی خود شبیه گاوها و خرها کند.

هر دو پا تند کردیم و راه افتادیم که صدای قیس به خنده بلند شد؛ «تعبیر خواب من این است که او به زودی یک فرمانده می‌شود؛ فرمانده‌ای که مثل سگ‌ها شجاع و نترس خواهد بود.

باقی حرف قیس به گوشمان نرسید. جلوی خانه که رسیدیم، دایی گفت: از حرف‌های قیس چیزی به مادرت نگو. می‌فهمی شبث؟

آب دهانم را قورت دادم و به دایی گفتم: خودم هم یک بار خواب دیدم که توی صورتم پوزه دارم. به خدا راست می‌گویم، خوابم خیلی ترسناک بود!»

منبع  : خبر آنلاین

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *