دوست محمد میگفت وقتی که از کربلا برگشت و بهش گفتم زیارتت قبول باشد، گفت: جات خالی حرم خلوت بود. رفتم حرم امام حسین (ع) زیر ضریحش نشستم و داشتم برای خودم آرام آرام میخواندم. گفتم یا امام حسین (ع) آمدم توبه کنم. شما دستم را بگیر. به جان شما قول میدهم دیگر هیچ گناهی نمیکنم. چند وقت بعد از بازگشت از سفر کربلا به شهادت رسید
جوان آنلاین: محمد امیدنیا، یک جوان دهه هفتادی بود که مهرماه ۱۳۷۳ در قزوین به دنیا آمد. او که از بسیجیهای محلهشان در قزوین بود، سالها در کسوت یک بسیجی در تأمین امنیت مردم خدمت کرد تا اینکه هجدهم دیماه ۱۴۰۴ به دست اغتشاشگران امریکایی- صهیونیستی به طرز ناجوانمردانهای به همراه تعدادی از دوستانش به شهادت رسید. «مقدس یارکهسلخوری» مادر شهید در گفتوگو با «جوان» میگوید: «محمد مجرد بود و هر وقت به او میگفتم انشاءالله داماد شوی؟ در جواب میگفت: “مادر برایم دعا کن شهید بشوم. ” این حرفش دل من را میلرزاند. اما نهایتاً آنچه او میگفت شد و پسرم در ۳۱ سالگی به شهادت رسید.»
غیر از آقا محمد چند فرزند دارید؟
من شش فرزند دارم؛ دو دختر و چهار پسر. محمد خیلی شوخطبع و مهربان بود. پس از فوت پدرش دلخوشی ما شده بود. با شوخیها و با خندههایش همهجوره مهربان بود. یکجورایی سرپرستم بود و همهجا همراهم بود. ما یک خانواده مذهبی در شهر قزوین هستیم. محمد در ماههای محرم و صفر هرسال همیشه در مسجد به سر میبرد. از یازده سالگی قدم در پایگاه بسیج مسجد زینبیه (س) گذاشت و با فضای معنوی مسجد و فرهنگ بسیج مأنوس شد و از فعالان مسجد بود. حضور در جمع بسیجیها، آشنایی با سیره شهدا و انس با فرهنگ ایثار و شهادت، روح او را بیش از پیش به آسمان نزدیک کرد. بارها همراه گردان فاتحین بسیج به مناطق مرزی و عملیاتی شمالغرب کشور اعزام شد و در مسیر دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی گام برداشت تا اینکه در سن ۳۱ سالگی در مسیر تأمین امنیت مردم به شهادت رسید.
شغل پدرش چه بود؟
پدر محمد کارگر بود و با نان کارگری زندگیمان را میگذراندیم. همسرم در دوران جنگ هشت ساله به جبهه رفته بود و همیشه فرزندانش را تشویق میکرد که عضو بسیج شوند و فعالیت داشته باشند. محمد هم سالها در بسیج خدمت کرد و نهایتاً به عنوان یک بسیجی به شهادت رسید. خبر شهادت محمد را یکی از دوستانش به برادرش که در تهران زندگی میکند و از کارمندان بنیاد شهید تهران است، اطلاع داده بود. محمد شب قبل با یک عده از دوستان به شهادت رسیده بود، ولی من در آن لحظات از شهادتش بیخبر بودم.
آقا محمد مجرد بود یا متأهل؟
پسرم مجرد بود و هر وقت به ایشان میگفتم انشاءالله داماد شوی، در جوابم میگفت «مادر برایم دعا کن شهید بشوم» و با این حرفش دل من را میلرزاند. حتی محمد نیم ساعت قبل از رفتنش به پایگاه به خواهرش گفته بود: «خواهر برایم دعا کن شهید بشوم.»
خواهر محمد در جواب به ایشان گفته بود تو اگر شهید شوی ما تنها میمانیم. ولی محمد مانند همیشه میخندید و میگفت نگران نباش خدا با شماست. البته محمد آقا خودش بارها در صحبتهایش میگفت «شما آخر مادر شهید میشوی و خواهرم خواهر شهید میشود. من خواب خودم را دیدهام که به شهادت میرسم.»
