مجموعه شعر پروین اعتصامی + اشعار زیبای پروین اعتصامی با موضوعات مختلف

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود

در این بخش مجموعه اشعار پروین اعتصامی با موضوعات مختلف مانند مرگ، زندگی، عشق، پدر و مادر و … را با اشعار کوتاه و بلند آماده کرده ایم.

روز بگذشته خیالست که از نو آید

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی

ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای

با قضا، چیره زبان نتوان بود

دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن

بی رنج، زین پیاله کسی می نمی‌خورد

تیمار کار خویش تو خودخور، که دیگران

سیر، یک روز طعنه زد به پیاز

گفت، از عیب خویش بی‌خبری

نه کسی میکند مرا یاری

نه توان بود بردبار و صبور

ای دل، اول قدم نیکدلان

صفت پیشروان ره عقل

کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

سیر یک روز طعنه زد به پیاز

گفت : از عیب خویش بی‌خبری

ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی

ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو

هر بلائی کز تو آید نعمتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را

دل پاک آینهٔ روی خداست
این چنین آینه زنگار نداشت

گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج
دست هرگز نتوان برد بچوگانش

فضل است چراغی که دلفروزست
علم است بهاری که بی خزانست

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

روشنی اندوز که دل را خوشی است
معرفت آموز که جان را غذاست

پردهٔ الوان هوی را بدر
تا بپس پرده ببینی چهاست

در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

ای دوست، مجازات مستی شب
هنگام سحر، سستی خمار است

فردا ز تو ناید توان امروز
رو کار کن اکنون که وقت کار است

ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را

هجوم فتنه‌های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی
بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

دلت هرگز نمی گشت این چنین آلوده و تیره
اگر چشم تو می دانست شرط پاسبانی را

جوانی چنین گفت روزی به پیری

بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

رهائیت باید، رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگی پاک جانرا

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است

گمان میکردم ای یار دلارای
که از سعی تو باشم پای بر جای

به ماه دی، گلستان گفت با برف

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نخودی گفت لوبیائی را

گفت، ما هر دو را بباید پخت

براهی در، سلیمان دید موری

بزحمت، خویش را هر سو کشیدی

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *