در این مطلب گزیده ای از اشعار دو بیتی بسیار زیبای عطار نیشابوری در مورد خدا، عشق، مرگ، هجران از معشوق و… را برای شما عزیزان آماده کرده ایم. برای خواندن مجموعه ی زیباترین و معروفترین اشعار عطار نیشابوری همراه ما باشید. امیدواریم که مورد پسند شما واقع شود.
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
خویش را بیهوده رسوا چون کنی
آنچه کل خلق نتوانست کرد
تو محال اندیش تنها چون کنی
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون هم نفس ندارم
هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی
در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم
نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی عشق بند است
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
قدم در نه اگر هستی طلبکار معانی تو
هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی تر است
ای عجب بحری است پنهان لیک چندان آشکار
کز نم او ذره ذره تا ابد موج آور است
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی
وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
چون برسد آفتاب در خط نصف النهار
سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشه جان است
چو مویت مشکبار آمد سفر کن
سحرگه بر صبامویی گذر کن
تا که روی همچو ماهش دیده ام
ماه بختم در محاق افتاده است
ابروی او جز کمان چرخ نیست
زانکه همچون چرخ طاق افتاده است
دانه از مرغ دلم باز مگیر
دل عطار نگر شیشه صفت
عالم پُر است از تو
غایب منم ز غفلت
فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
ولی هر قطرهای از وی به صد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد
کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است
شور لب لعلش همه شیرینی جان است
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
آتش عشق تو در جان خوش تر اسـت
جان ز عشقت آتش افشان خوش تر اسـت
هر که خورد از جام عشقت قطره ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر اسـت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرح رخ تو بیزبان خواهم داد
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
این جهان و آن جهان و در نهان
آشکارا در نهان و در عیان
ندارد درد من درمان دریغا
بماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلک ها نیز دیر است
که می گردند سرگردان دریغا
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی برو فشانی
در چار میخ دنیا مضطر بمانده ام من
گر وارهانی از خود دانم که می توانی
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
بـه جز نامی ز جان نشنیده تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو
مر او را در جهان بس عاشقانند
که بر وی هر زمان جانها فشانند
جان به لب آورده ام تا از لبم جانی دهی
دل ز من بربوده ای باشد که تاوانی دهی
از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه
زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی
رقع از ماه برانداز امشب
دیده بر راه نهادم همه روز
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان، بس بی نشان نشستی
آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد
کفر است اگر خود را بالی و پری داند
ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب، منتظر یار باش
عاشقی و بی نوایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
جانا ز می عشق تو یک قطره به دل ده
تا در دو جهان یک دل بیدار نماند
آزاد جهان بودم بی داد و ستان بودم
انگشت زنان بودم انگشت گزانم کرد
دل دادم و بد کردم یک درد به صد کردم
وین جرم چو خود کردم با خود چه توانم کرد
دلا در راه حق گیر آشنایی
در افتادی به دریای حقیقت
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
هرچه تو نه ای جانا، من ز جمله بیزارم
همچو شمع میسوزم همچو ابر میگریم
همچو بحر میجوشم، تا کجا رسد کارم
من کی ام؟
یک شبنم از
دریای بیپایان تو…
در ره او هرچه هست، تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زندهای، از همه بیزار باش
منم و گوشه ای و سودایی
ای عجب گرچه ماندهام تنها
از بس که دلم نشان تو جست
گم گشت نشان بی نشانان
جان خود که بود که خون نگردد
در عشق جمال چون تو جانان
چه سازم که سوی تو راهی ندارم
کجایی که جز تو پناهی ندارم
تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی
ذره ای اندوه تو از هر دو عالم خوش تر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو
نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است
سر نفس نهم پای که در حالت رقص
مرد راه از سر این عربده دست افشان شد
