دیوانه خموش به عاقل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گریه میکنند
تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم
غریب گشت چنان فکرهای ما صائب
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟
دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟
بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟
مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازی
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم
جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال
در آفتاب قیامت چه کار خواهى کرد
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
زمین زخندهٔ لبریز مه نمکدانی است
زمانه بر سر شورست در شب مهتاب
رسان به دامن صحرای بیخودی خود را
که خانه دیدهٔ مورست در شب مهتاب
مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است
در شاهراه عشق ز افتادگی مترس
دانستهام غرور خریدار خویش را
هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار میماند به جا
دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما
اوراق هستیی است که بر باد دادهایم
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
نالهی ما حلقه در گوش اجابت میکشد
از رهایی هر زمان بودم اسیر عالمی
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب
موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا
در زیر بار منت پرتو نمیرویم
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
از جوانی داغها بر سینهٔ ما مانده است
در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر
فرامشی ز فراموشی تو میخیزد
اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی
می چکد گر چه طراوت ز تو چون سرو بهشت
صائب این پنبه آسودگی از گوش برآر
توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟
من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست
به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟
مهربانی از میان خلق دامن چیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟
دورخ از تیــــرگی بـخت درون تـــــو بــود
مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم
هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب
سپهر جام بلوری است پر می روشن
مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را
بیرون در گذار و به این انجمن درآ
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشوده به آغوش من درآ
مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست
به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار
چهره را از عشق خوبان ارغوانی کرده ایم
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ما
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر تشنه لب به چشمه ی حیوان نمی رسد
کار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق
این کشتی شکسته به طوفان نمی رسد
درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
یکی است چشم فرو بستن و گشادن من
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار میماند به جا
یک بار بی خبر به شبستان من درآ
از دوریت چو شام غریبان گرفتهایم
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک
بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم
چو سرو بستهایم به دل بار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهاندهایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد
در حلقهٔ زلف او، دل راست عجب شوری
بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی
غبار چشم شعورست در شب مهتاب
براق راهروان است روشنایی راه
سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب
زان پیشتر که عدل الهی به انتقام
در سایۀ همای شفاعت مرا بگیر
با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی میکنند
چهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش است…
تا به فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
چشم گرسنه، حلقهی دام است صید را
صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشی
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
هر چه جز معشوق باشد پردهٔ بیگانگی است
اگر به بندگی ارشاد میکنیم تو را
تو با شکستگی پا قدم به راه گذار
گر چه او هرگز نمی گیرد ز حالِ ما خبر
از خطِ فرمانِ او روزی که پا بیرون نهیم
