شب یلدا، بلندترین شب سال، فرصتی برای گردهمایی خانواده ها و دوستان است. در این شب، سفره ای رنگین از میوه های فصل، به ویژه انار و هندوانه، چیده می شود. ایرانیان با خواندن اشعار حافظ و نقل داستان های قدیمی، به یادآوری فرهنگ غنی خود می پردازند. یلدا نماد تولد دوباره نور و امید در دل زمستان است. این جشن با گرما و محبت، پیوندهای خانوادگی را تقویت می کند و یادآور ارزش های انسانی و اجتماعی است.
مینشینم با غمم تنها، شب یلدا من
زیر این سقف پر از تزویر، ناپیدا من
آن ترنمهای ناب و دلکش لوء لوءها
آسمانها میبرندم، مست و بی پروا من
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم… با دلهای تنها بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
یلدا است و دلم برای آنهایی که دیگر ندارمشان تنگ است …
یلدا است و جای خالی عزیزان را دوباره احساس میکنیم …
یلدا است و بوی حلوای خیرات یاد آدم های رفته …
یلدا است و ثانیه هایم بوی دلگرفتگی میدهد …
آری امشب شب یلدا است
شب عشق
هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود…
یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود….
فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم…
اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان ٬ و همزبان
من صدای هق هق گریه هایم بود….
دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬
دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم…
و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر
تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم هست!
شب یلداست و دل غمگین،
یاد تو در این تاریکی،
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
بعد از تو عاشق یلدا شدن کار سختی نیست
بی تو هر شب زمستان
و هر شب پر از سرماست
و نبودن تو عجیب شبیه بودن های ماست
پناه می دهم به تو
که این شب یلدا تنهایی
خودم هزار شب یلدا تنها بوده ام
و پایيز ثانيه ثانيه مي گذرد
يادت نرود…
اينجاکسي هست که به اندازه تمام برگ هاي رقصان پایيز برايت آرزوهاي خوب دارد.
از امروز….تا يلدا.
دوباره داغ دل مرا تازه میکند!
شب یلدایی ک نیستی…
میبینی,یک دقیقه چه بر سر مردم آورده,
من چه میکشم از هزاران هزار دقیقه نبودن!
بی تفاوتی نیست,
حسی به هیچ شب یلْدایی ندارم دیگر…
بازهم یلدا رسید و دل من زار گریست
عکس محبوب به دست
نگهی ز شیشه ی پنجره بیرون افکند
شب بود و سکوت و یک جهان دلتنگی
با خود اندیشه کنان گفت : خدایا
راز این عشق ز چیست؟
وای که چه تلخ میگذرد امشب
این ثانیه ها
هرثانیه ای خراشی بر قلبم
و
صدای هر تیک تاک ساعت ضربه ای بر آن.
امشب این ثانیه ها دیر میگذرند
نه،نه
شاید اصلا نمیگذرند
پایان تلخ پاییز رو به اتمام است
اما برای من، امشب یک تلخی بی پایان است
یلدای من سردی تنهایی را حس میکند
و
تنهایی من تلخی یلدا را.
حالا که شب یلدا نیستی، این شب قرار است طولانی تر از همه شب ها بگذرد. نه اینکه در این شب بخندیم و شاد باشیم، نه، بلکه این شب خاطره های تو را به یاد ما می آورد و اشک را در چشمانمان جاری می سازد. این شب به خاطر نبود تو آنقدر طولانی می گذرد که همه ما طعم واقعی عذاب را خواهیم کشید.
یلدا
زنى ست
كه موهاش را تا كمر
بلند كرده
ایستاده روبروى خودش
و خطّ چشم مى كِشد،
زنى كه دستش
بوى سیب و آیینه گرفته
لبش رنگ انارِ دندان خورده…
كه لباس شبش
حریرِ بى حریمى ست
كه مردِ خوابهاى شبانه اش را
به آن مى پیچدیلدا
طولانى ترین گریه مردى ست
كه خواب نمى بیند
كه تا كمر خم شده
از وقتى
زنش موهایش را كوتاه كرده
و رفته،
زنى كه خطّ چشمش ریخته
بس كه وقت رفتن
گریه كردهیلدا
همین نبودنِ زنى است
كه موهایش
كمر مردى را خم كرده…
نبودنت غمی بزرگ است
که در این شب یلدا مدام برایم یادآوری می شود
و مرا تا عمق وجود می سوزاند
کاش می بودی
و کاش با بودنت انگیزه ای میشدی
برای دورهمی ای که قرار است بگیریم
امشب ما دور هم جمع می شویم
اما می دانم که قرار است به جای قصه های شب یلدا
خاطرات تو مرور شود
و به جای خنده و شادی
اشک از چشمانمان جاری گردد
شب یلدا شب غم را شکستن
شب شادی، شب از غم گذشتن
دوباره نوبت دیدار یلداست
بدون یار این یلدا چه تنهاست
وجودش نور در این تیره شب بود
بدونش این شب یلدا و سرماست
دگر یلدا برایت دل ندارم
نگاهم منتظر بر نور فرداست
همه در شور این یلدا بهارند
انار سرخ بر سفره چه زیباست
ندارم جز تو امشب آرزویی
که با تو هر شب من مثل یلداست
شد چو عالمگیر غفلت، جاهل و دانا یکی است
نیست مجنون را ز شور عشق پروای تمیز
یاد آن شبها و یلداها بخیر
برف بازی و سرماها بخیر
کرسی و مادربزرگ و قصه ها
آن تخیل ها و رویاها بخیر
دستهای بی حس و سرمازده
کرسی و مطبوع و گرماها بخیر
آن تنقل ها ، لواشک ها ترش
نان شیرین و کدو حلوا بخیر
مردم دریا دل آن روزگار
پاک بازی و سوداها بخیر
جایشان خالیست اکنون پیش ما
پدر جان، دلمان برای صدایت تنگ شده، همان صدایی که وقتی آن را می شنیدیم وجودمان غرق در شادی میشد. این صدا نوازشگر گوش های ما در شب یلدا هم بود آخر تو با قصه گفتن هایت کاری میکردی که عاشق صدایت شویم
آخ که چقدر دلم برات تنگ شده باباجونم …
آخرین روز خزان هم چه گریزان شده است
آذرم رفت و دی سرد زمستان شده است
شمع و شام شب یلدا و قلم در دستم
بیت بیت غزل از دست تو گریان شده است
