در این بخش تاپ ناز زیباترین اشعار، متن و جملات در مورد حیوان زیبای اسب با چند عکس پروفایل زیبا از اسب را ارائه کرده ایم.
من نمیدانم
که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
واژهها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام و اسب و استر میکنند
ازین بیشه شیری نیامد برون
که او را نکشتی به زوبین عشق
اسب تازی دو تک رود به شتاب
شتر آهسته میرود شب و روز
آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری
هرکسی را که بخت برگردد
اسبش اندر طویله خر گردد
گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنوم
نبود چنان کز آن بت دلخواه بشنوم
تیغم زن ای رقیب، که قربان شوم تو را
آن دم که من روارو آن ماه بشنوم
پادشاها مهد عالی میرود سوی شکار
لیکن اسباب شدن ما را مهیا هیچ نیست
« سلمان ساوجی »
ای بسا اسب تیزرو که بمرد
خرک لنگ جان به منزل برد
برگ در دست نسیمی است که سرگردان است
قلب در دام غریبی است که بیسامان است
« ابوذر فتحینیا »
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
وز غربت اجسام بالله رسیدیم
چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم
وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم
« مولوی »
اسبی که صفیرش نزنی مینخورد آب
نه مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب است
اسب خرد خویش اگر نیک بتازیم
صد روزنه در پهنه باور بگشاید
« م _ عاکف »
اگر سکندر با شاه همسفر بودی
ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر
ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
سوی عشرتها روید و میل بانگ نی کنید
اسبها، این اسبها
یالشان آشفته است
در نگاه سرخشان
پرسشی ناگفته است
بر زمین، سم میزنند
خشمگین، شیهه کشان
گویی آتش میجهد
از تن چالاکشان
اسبها زندانیاند
آه زیر سقفها
اسبها کی میشوند
باز آزاد و رها؟
اسبها یک روز باز
روی پا میایستند
آخر آنها اهل خواب
اهل آخور نیستند
یک شبی گم میشوند
اسبها در بهت دشت
اسب من که رفت و رفت
سوی آخور برنگشت
اسب خرد ار مطیع و همگام شود
سرکشتر ازین نفس هم آرام شود
اسب حیوان نجیبی است اگر بگذارند
چون بشر کیس عجیبی است اگر بگذارند
گیرم از یونجه تر معده خود پر سازد
در دلش حسرت سیبی است اگر بگذارند
ای از عرب و از عجمت مثل نزاده
حسن تو عرب را و عجم را به تو داده
خوبان عرب بر سر اسب تو دویده
شاهان عجم پیش رخت گشته پیاده
تا بر آن روی چو ماه آموختم
عالمی بر خويشتن بفروختم
اسب در ميدان وصلش تاختم
کعبه وصلش ز هجران توختم
اسب تازی در طویله گر ببندی پیش خر
رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
خرد را لبت کرد تلقین عشق
ز بهر شکار دل خستگان
بر اسب بلا بستهای زین عشق
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه در گردن خر میبینم
همه شب سجدهکنان میرود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
یکی بارگی برنشسته سیاه
همی گرد نعلش برآمد به ماه
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را
تا نگردد شمع روز از باد تيغت منطفی
روز کين چتر تو را در زير دامان میبرد
کيست هندويی که سازد نعل اسب تاج سر
ظاهرا اسب تو درپا از پی آن میبرد
مر سگان را عید باشد مرگ اسپ
روزی وافر بود بی جهد و کسپ
روز دیگر همچنان نان را ربود
آن خروس و سگ برو لب بر گشود
اسب میتاخت با شکوه و دلیر
که کند فعل شیر بچه شیر
اگر اشتر و اسب و استر نباشد
کجا قهرمانی بود قهرمان را
تا توانی به گرد عامه مگرد
عامه از نام تو برآرد گرد
صحبت عامه اسب و خر باشد
هر دوان ضد یک دگر باشد
گذر ما از هرجا بگذرد آخر به اسب افتد
وقتی کنار اسبم هستم در برابر چیزهایی که از درون آزارم میدهند احساس امنیت میکنم
اسبها یک روز باز
روی پا میایستند
آخر آنها اهل خواب
اهل آخور نیستند
اینقدر غرق دنیای اسبها شدم
که خودمو قبل اون یادم نمیاد
مارا با سلطنت شیرها کاری نیست
اسب ها برای خود حکومتی دارند
نظم ضربانم با نظم گام هایت یکیست مبادا گام هایت بهم بریزد
شکوفه های صورتی
نم بارون بهاری و
دشتهایی که فرامیخواند
اسبها و سوارهای عاشق را
برای بهاری بهشتی …
سوارکاری گفتگوی بین دو جسم و روح است که هدف ایجاد ثبات کامل بین آنهاست.
من و دل بریدن از اسب
چه محاله خنده داری
تو نباشی چه کسی شیهه کشد بر سر من
تو نباشی کی دگر سر بزند برحال من
رویای من
اسبی بود
که هیچ وقت به میدان مسابقه نرفت
اسبی جوان و دونده
که به خیش بستند
تا تنهایی آدم ها را شخم بزنند
رویای من
جای خوبی به دنیا نیامده بود…
مارا عشقیست جاودان با معشوقی که دشت زیر سم هایش به نجابتش قسم میخورد
موفقیت یه سوارکار به اینکه بتونه اعتماد اسبشو بدست بگیره نه صرفا افسارشو
هرکسی برای اینکه دلش آروم بگیره یه کاری میکنه
یکی مینویسه ، یکی میخونه، یکی نقاشی میکشه…
من اما سواری میکنم
