یک روز از فکر کردن به تو دست می کشم
می روم سراغ کارهای ناتمام
شعرهای نگفته
نشست و برخاست با سایه ها
خیابان گردی های بی سلام.
کارهایم که تمام شد
من می مانم و یک عالمه وقت
من می مانم و تحمل ثانیه های سخت!
آن وقت می نشینم و
سر فرصت به تو فکر می کنم
تابستان هم مثل رفتنت
رفتنت تیر بود
در بیابان، به فصل تابستان
چون ببارد به تشنه ای باران
گرچه یک لحظه زآن بیاساید
هم به آب اشتیاقش افزاید
می بیفزا ، چو شوقم افزودی
روی پنهان مکن ، چو بنمودی
یاد خوبان نه حساب است
کـــه فـــرامـــوش شود
نه چراغ است که خاموش شود
و نه سال است که به آخر برسد ،
جویباریست از
محبت که همیشه جاریست …
تـو مانند نسیمی خنک
حسی خوشایند در من ایجاد میکنی
آمده فصل تابستان
با خورشید فروزان
تابستان گرمِ گرم است
آفتابش داغ و سوزان
بیا بلندترین روزهای سال را
دلم یک آغوش می خواهد
تابستان است و
لباس گرم به تن کردهام !
بخاری کنارم شعله میکشد
چای داغ احساسم را
سر میکشم … !!
فرقی نمیکند
هوای بیتو
همیشه سرد است!
ڪاش میشد
بوسہ ها را قاب ڪرد
مثل نامہ سـوے هم پرتاب ڪرد
ڪاش میشد عشق را تقسیم ڪرد
مثل تڪ شاخہ گلے تقــدیم کرد
آری تابستان است فصل محبت من به تو
لذت بخش عرق شرم تو
ساحلی شنی،
دریایی آرام کـه از تابش خورشید برق می زند
درختان نخلی که همه جا دیده می شوند
نسیمی دل انگیز
دو صندلی آسانی فلزی با روکش گلدار
چتر بزرگی که صندلیها را زیر سایه خود گرفته است
در رویاهایم خودم و تـو را در این ساحل تصور میکنم
ای کاش رویایم این تابستان حقیقی شود.
“خوشبختی”
همین در کنار
هم بودن هاست
همین دوست داشتن هاست
خوشبختی همین لحظه های ماست
همین ثانیه هاییست ،
که در شتاب زندگی
سپري يشان ميكنيم
لحظه هايتان
را قدر بدانيد با لبخند
تابستان برای من نه روی
نه کنار سواحل دریایی
شاید قلبهای پاک
تابستانی گرم در درون خود دارند.
بماڹ!
دوست داشتنم
هنوز بوی باراڹ و کاهگل می دهد
بوی مداد جویده شدهٔ کودکيام
بوی گلبرگهای گل محمدی لای قرآڹ
بماڹ!
مڹ تو را
قد انگشتان دو دستم
“دوســـــتت دارم”
این که کنار هم باشیم
باهم بر روی شن های ساحل قدم بزنیم
وقتی زمستان از راه میرسد،
تابستان است که قلبهای ما را گرم و روشن نگاه میدارد.
با تو تابستان بود.
حالا تو رفته ای و من مانند پرنده ای تنها در سرمای زمستان بی سرپناه مانده ام.
دور نرو …
بماڹ کنار دِلَم …
مَڹ غِیر اَز اینها ڪہ مے نِویسَم …
نَوازِش هَم بَلَدَم …
تابستان را دوست ندارم!
به چه درد میخورد؟
هوای گرم
روزهای طولانی
خمودی، بیحالی!؟
هوا باید سرد باشد،
بزند به مغز استخوانِ آدم!
آنقدر که ناچار
بخزد کنجِ آغوشِ آنکه میخواهد!!!
در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است.
زیبایی یکی از ملزومات عاشق شدن در ذهن تمام مردان است…
اما زنی که تنها زیباست و از داشتن قدرت درک عاجز است، به زودی برای مردش تبدیل به یکی از وسایل گوشه و کنار منزل می شود!
عادی و گاهی هم کسالت بار…
عاشقی کار دل است
عاشق بودن هنر است
عاشقی دست عاشق پیشگان
گنجی نهفته در عمق دل است
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقان زنی
زندگی نکنی و سهمی از
دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی…
این تابستان همیشه در خاطر من خواهد ماند،
بابت آن به تو مدیونم.
تو حتما عاشق خوبی هستی،
که مرا با تمام نامهربانی هایم
واقعی دوست داری….
اینکه می گویند:
زمانی که انسان پیر میشود از رویاهایش دست میکشد
حقیقت ندارد؛
بلکه انسان زمانی که از رویاهایش دست میکشد، پیر میشود.
ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺵ !!!…
ﻣﻦ!!…
ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺭﺍ !!!…
ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ
ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ !!!…
ﺑﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﻢ !!
بر پنجره ام بُخارِ تو میچسبد
صبحانه در انتظارِ تو میچسبد
قوری و سماور و دوفنجان باعشق
چایی چقَدَر کنارِ تـو میچسبد
دوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است.
اینکه بتوانی با زخم های زندگی، هنوز سر پا ایستاده باشی.
دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است
به سان ِ سنگینی لیاقت ِ دوست داشته شدن!
و بعضی وقت ها دوست داشتن
حیاتی دیگر است…
زنده نگه داشتن کسی درون ات…
حتی با وجود این فاصله های دور!
