اگرچه وقتی حرف از بهار و زیبایی هایش به میان می آید احساسات و طبع شاعرانه هر یک از ما برانگیخته شده و حال و هوایمان عوض می شود. اما گاهی بهار با آمدنش برای خیلی ها اندوه و ناراحتی همچون غم از دست دادن عزیزان را با خود به همراه دارد. به همین خاطر ما در این بخش از تاپ ناز تضمیم داریم گلچینی از جملات و متن غم انگیز و احساسی را در وصف بهار و آمدن فصل بهار گردآوری کنیم.
خُود خَزانیم و دَم اَز شُوقِ بَهار میزَنیم
بهار
و این همه دلتنگی ؟!
نه …
شاید فرشته ای
فصل ها را به اشتباه ورق زده باشد …
در این هوایِ بهاری،
شدم دوباره هوایی
بهار میرسد،
اما… بهارِ من! تو کجایی؟!
حواست به حالِ بهار هست؟!
نه باران می خواهد
نه موسیقی و شعر
ذاتش انگیزه دل دادن است
حواست به ساعت روی دیوار هست؟!
این روزها برای حرف های عاشقانه
زود هم که بجنبی باز دیر می شود
بهار آمد ، ولی تنها و خسته
غمی ، لبخند جنگل را شکسته
غم زمانه به پایان نمیرسد برخیز؛
به شوقِ یک نفس تازه در هوای بهار
سال نُــو می آیــد!
ولی دل ها، غمگین؛
دلِ ایران و جهانی غمگین!
نتوانم به بهارِ پیشِ رو
فکر کنم؛
شـاد شَوَم؛
خنده کنم؛
به بهاری که رَسَد
خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
بهار آمد ، ولی غمگین و خسته
تبر ، لبخند جنگل را شکسته
به جای موج آب و رقص ماهی
علف بر دامن هامون نشسته
حواست به حالِ بهار هست؟!
نه موسیقی و شعر
بهار زمانی است که تو با منی
کنار تو شکفته شود
بهار همین جاست
روی این گونه های گل کرده
سبزیِ سبزه
تا گل از لبخند تو نشکفد
بهار را ببین چگونه
تو هم جوانه ای بزن
باران؛
با تو
پاییز جایش را به زمستان داد
برگها جایشان را به شکوفه ها دادند
یکی را آشنا دیدم
درون قابکی از جنس تنهایی !
نمی دانم چرا اینگونه غمگین است
نگاه آن رفیق مانده در گرداب رسوایی !
چرا همسوز آوایش نگاهم اشک می ریزد ؟
چرا در این غروب سرد که بارانی نمی بارد؟
و دنیا از تپش خالی
و جریانی ندارد این سکوت وهم آلودش
نگاهم خسته از راهی به سوی نا کجا آباد
دمادم اشک می ریزد!
خزانش می کند بی جان
بهاری را
که دیروز کردمش آغاز !
سکوتش می کشد آهی
که من در راه می مانم
و می سوزم
ندارم حس یک پرواز…
و من در حسرت یک حادثه آرام می گیرم
و می دانم
و میبینم
بهار دیگری آرام در راه است ،
اگر دیروز غمگین بود
و امروز از صدا خالی
شب دیگر ،
طلوع دیگری دارد
و فردا منتظر در راه…
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم…
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم…
بهار آمد و تو رفته ای
ای کاش
ای کاش بهار رفته بود
و تو می آمدی…
آشیانه ای بی جانم!
هر بار
سال هم که نو شود
طرف های ما بهار
کافی ست دلت بهار باشد
خار از خنده ات آب می شود
هر روزِ بی تو
از دست می رود
ردپای خوشبختی
جهان در غم خفته است
“انتظار”
مثل باران های غمگین بهار
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
آری زودتر از بهار
«کرونا»
« بهار»
در کدام شب خواب آلوده بود
