دلبر چشم قهوه ای من …
درون چشمانت دنیایی از عشق و صمیمیت نهفته است
هر بار که به آن ها خیره می شوم
گویی خورشید در قلبم طلوع می کند
این نگاه توست که هر لحظه زندگی ام را از عشق لبریز می کند
چشمان قهوه ای ات همچون قهوه داغ و شیرینی است
که به روزهای سرد دلم گرما می بخشد
در عمق این نگاه
رازهای هزار و یک شب نهفته است
که هر بار با دیدنش
داستانی از عشق برایم نقل می کند
عزیزم!
در پناه چشمان قهوه ای تو
دنیا به مکانی زیباتر تبدیل می شود
نگاهت قلبت را آرام می کند
و به من امید و دلگرمی می بخشد
در کنار تو خوشبخت ترینم ◌♥️◌
تمام دنیایم زیر و رو می شود
از خود بی خود می شوم
وقتی که می بینم آن چشمان قهوه ای رنگت را …
چشمان قهوه ای تو
با جادوی خود قلبم را تسخیر کرده اند
خیره شدن در این چشم ها
مانند قدم زدن در باغی از گل های عطرآگین است
دوستت دارم
عشق من!
عشق با حضور تو معنا می شود
و در عمق چشمان قهوه ای رنگت رویاها به واقعیت بدل می شود
من در کنار تو در زیبایی ها غوطه ورم♾
چشم قهوه ای من
تو در چشم های من زندگی میکنی
تو را دوست میدارم به این بهانه که در ذهنم قدم میزنی
شعر میسرایی ، اهنگ های عشق را با ترانه امید میخوانی و من به جهان طور دیگری نگاه میکنم
تمام دنیایم زیر و رو می شود
از خود بی خود میشوم
وقتی که می بینم آن چشمان قهوه ای رنگت را
عقلِ لا مذهب به حرفم گوش کن، عاشق نشو
این دو چشم قهوه ای، آن قدر هم معصوم نیست…
یک میز و دو نیمکت
به میزبانی تنها یک فنجان
تو را دوست می دارم به این بهانه که در ذهنم
قدم می زنی
شعر می سرایی
آهنگ های عشق را با ترانه امید می خوانی
و من به جهان طور دیگری نگاه می کنم
چشم قهوه ای من! من را آن گونه که می خواهی معنا کن
معنایی به نام عشق با پله هایی به نام دوست داشتن …
مهربان من!
چشمان قهوه ای رنگت مانند دو فانوس
در شب های تاریک تنهایی ام هستند
که راه رسیدن به قلبت را نشانم می دهند
ممنونم که هستی
تو رفته ای ز کنارم، کجا بگیرم نشانی ات؟
فدای ِ چشمان ِ قهوه ای و ابروان ِ کمانی ات
از پشت شیشه می نگرم به خیابان قهوه ای
لبریزم از نگاه جنوبی فنجان قهوه ای
نسکافه رنگ می زند این همه تاریخ سرد را
از کوپه تا پلاک قدیمی پیکان قهوه ای …
گیراتر از طلوع، جهان مرا رنگ می کند
جادوی گیسوان بلوطی و چشمان قهوه ای
همه از زیبایی چشم های رنگی میگویند
و دل به زیبایی فریبنده ی آن میبندند
من اما جای گم شدن در سبزی جنگل
و غرق آبیِ دریای خیالی این چشم ها شدن
مدت هاست که بی خواب قهوه ی ناب چشمان کسی شدم
که میشود هزاران شعر برایش گفت
هزار تصویر از چشمانش کشید
فقط کافیست دل ببازی به آن
آن وقت است که تا ابد
میشود کنارش به تماشای دریا بنشینی و به موسیقی صدایش گوش کنی و از قهوه ی چشمانش بنوشی
و چه اعتیاد ترک ناشدنی ست این قهوه ی کم یاب چشمان دلبر
من را نگاه نکن
چشمانت زخم می زند
ما مرده ایم
ما مردمان شهر دود و خاکستریم
که درمانده ی درمانیم
به تو نگاه نمی کنم
دود
خاکستر
سیگار
و چشمان قهوه ایت
از پشت شیشه می نگرم به خیابان قهوه ای
لبریزم از نگاه جنوبی فنجان قهوه ای
نسکافه رنگ می زند این همه تاریخ سرد را
از کوپه تا پلاک قدیمی پیکان قهوه ای…
گیراتر از طلوع، جهان مرا رنگ می کند
جادوی گیسوان بلوطی و چشمان قهوه ای
فنجان داغ و …
شاید الان با خودت بگویی
چون
برای شعرهایم
واژه کم آوردم
دیگر شعر نمیگویم
اما
نه…
من فقط برای شعرهایم
چشمان قهوه ای ات را کم دارم
میخواهی دوباره برایت شعر بگویم؟
پس برگرد
پس برگرد….
و
نگاهم …
کن
انوقت میفهمی
حتی
بر …
من شاعرم!
اما به چشمانت قهوه ایت قسم،
خنده های دلنوازت
یاس ایوان منست
وای بر حال دلم
گر چشمان قهوه ای تو ابری شوند
چشـم هـــای قهوه ایت؛ دل مــن ؛ کـــار خـدا یـا قــسمت؟
وقتی که عاشق یک چشم قهوه ای می شوی دیگر نمی توانی از عشقش دست بکشی، دیگر نمی توانی خودت را دریای عشق او رها کنی و دیگر نمی توانی در بند عشق او نباشی. چشم قهوه ای ها چنان به دل می نشینند و چنان تو را عاشق خود میکنند که حتی حاضری تمام سختی های دنیا را خود تنهایی به دوش بکشی اما لحظه ای هم که شده حال بد آنها را نبینی و احساس نکنی که انها درگیر سختی و مشقتی شده اند.
یکی از دلایلی که خدا رو براش شکر میکنم چشمهای قهوه ای رنگ خوشگلشه. شاید بگید این چه چیزیه که براش خدا رو شکر میکنی، میخوام بدونین که چشم های اون از نظر من قشنگ ترین آفریده خداست. وقتی که به چشماش نگاه میکنم مهم نیست که چقدر خسته و چقدر درگیرم، همون موقع آرامش میگیرم و حالم خوب میشه. چشم های قهوه ای رنگ اون به من آرامش میده و من برای همینه که خدا رو براش شکر میکنم.
فقط چشای قهوه ای رنگش، فقط اون نگاهش، فقط آرامشی که از اون چشا و نگاه میباره برای من کافیه. لازم نیست بهم مهربونی کنه و بهم عشق بده، من هیچکدوم از این ها رو نمیخوام، من میخوام فقط نگاهم کنه، فقط با اون چشاش بهم زل بزنه و لحظه ای هم که شده نگاهش رو ازم بر نداره. دیوونه اون چشای لعنتی ای شدم که حالا شدن خدای دوم من. واقعا اگه پرستش چیزی غیر از خدا جرم نبود من تا حالا هزار بار اون چشما رو پرستیده بودم و بهشون سجده کرده بودم؛ چشمای به این زیبایی جای سجده هم دارند.
زیباتر از چشمان قهوه ای تو
چشمان من بود
وقتی که
تصویرت
بر آنها نقش میبست
همه می گویند چشمانت قهوه ای است
اما من میگویم
چشمانت عسلیست
نه برای رنگش
برای اینکه شیرین ترین لحظاتم
در چشمان تــو خاطره شده اند . . .
چشم های قهوه ای تو
پنجره های بهشت است
پرده پلک هایت را که کنار می زنی
نور به دنیا می آید!
همیشه چشمان قهوه ایت
دو چشمه اند در خواب هایم
و همین است که
صبح که شعرم بیدار می شود
می بینم بسترم
سرشار از گل عشق توست
و نم نم گیاه و سبزینه …
تو در دنیای چشمان قهوه ایت هزارانکهکشان داری
و میآیی و هـــمراهــت بـــــهارِ نــور میآری
غـــزل بارانِ احسـاس و دو بیتی های چشمانت
به دشتِ لحظههای انتظارم میشــود جــاری
