در این بخش متن زیبا در مورد شب به همراه عکس های زیبا و عکس نوشته ب مفاهیم دلنشین را آماده کرده ایم و امیدواریم از این جمله های زیبا لذت ببرید.
شب من پنجره ای بی فردا
مانده بر خاک و اسیر ساحل
باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری
کم نامه ی خاموش برایم بفرست
به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
نیمه شب صورتم را به خدا خواهم کرد
خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا جان دارم و درسینه نفس
به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد.
جیرجیرک ها یک کلمه بیشتر ندارند….
با همان یک کلمه هم بی شک
چیزی جز دوستت دارم نمی گویند؛
دیوانه که نیستند….
کدام حرف را می شود شب تا صبح بیدار ماند و
این همه تکرار کرد!!!
دل من ترانه دارد ، غم عاشقانه دارد / به هوای روی ماهت ، همه شب بهانه دارد . . .
دلتنگی یعنی:
یک شب دلت بماند روی دستت
و نفهمی چطور می توانی…
بدون او
آرامش کنی.
بلندترین شاخه ی درخت
متن پرمحتوا درباره شب
عشق من تو باش
تو باش تا در دنیای بزرگ تنهایی ام تنهاترین باشی
شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!
عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه
وصال در عشق بس چه دارد حیرانی
اما دیده ام ناله ی عاشقی در تنهایی
شبها که بی تو پلک غزل بسته می شود ، از لحظه های بی تو دلم خسته می شود ، باور نمی کند دل مغرور و ساکتم ، هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شود . . .
من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
بیا با هم بشنیم کنج یه شب
بشینیم چند تا ستاره بشمریم
نشون شهر همیشه روشنو
به دلی که اس ام اس غم نداره بسپریم
اگه میخواییم واسه ی هم بمونیم
بیا تو عطر گلها لونه کنیم
بیا رو لبای غمگین وفا
صدای گریه رو وارونه کنیم
تیرگی…
شب…
ظلمت مکرر…
در آسمان شب باد بادک های سرگردان…
آسمان شب را رنگی کرده بودند…
تنها بودم…
وصال من و عشق روبه پایان…
سرازیر در غربت شبانه ی تنهایی…
سکوت در نی زار های دل من قدم می زند…
در خیابان های سرد دلم،رد پای سکوت را دیدم…
من شراب مستی اندوه را سر کشیدم…
سکوت،غم را بر قلبم خالکوبی کرد…
جان دلم ز سرای سکوت تنهایی بی داد می کند…
چشمانم، محبوب دل خویش را بر پنجره ی سیه شب سِیر می کنند…
من با رویا هایم به کجا ها که سفر نکرده ام…
چه چیز هایی که ندیده ام…
حال…
غم و سوگ زندگی بر قلب من تنها خانه کرده اند…
و بر جاده ی دلم رد پای سکوت را می بینم…
رد پای سکوت تنهایی…
رد پایی ز نشانه ی وصلت دوباره ی من با تنهایی…
و مرگ عشق دیرینه ی تمام وجود من…
باز آمد پاییز
سرزد از پهنه ی نور
وپرستوی مهاجر امشب
میرود به شرق دور
خاطراتش در من
مثل یک نقطه ی کور
بی تو من خواهم رفت
در سراشیب سقوط
کاش میشد باشی
ای پرستوی سکوت
با تو من شوق پریدن دارم
من هیاهوی دویدن دارم
با تو من فراتر از یک نفرم
من تکاپوی رسیدن دارم
بی تو اما زخودم کم دارم
بی تو با خودم تناقض دارم
بی تو من اوج غمی دلتنگم
شایدم نقطه ، ته این خطم
ای پرستوی مهاجر تو بمان
من خودم میجنگم
با تمام سرما
با تمام سردی
رنگ چشمان من
التماسی مشکی
با نگاهت گفتی
که بهار نزدیک است
خواهم آمد روزی
فاصله درگیر است
سال ها میگذرد
من هنوز منتظرم
برنگشتی دیگر
و هنوز منتظرم
سکوت کن
سکوت کن!
که باز پایان نمیرسد بیداد
نه از تو زاده نمیشود فریاد.
سکوت کن
سکوت کن!
که جیرهات: ” این سکوت ِ پُر تکرار! “
دلیل: ” شاعر شدن به هر اجبار! “
سکوت …سکوت
بلندتر سکوت کن
سکوت …!
سکوت کن
سکوت کن!
چُنین سیاهی که چیره بر نور است
سزای ِ این خفتهگان ِ در گور است.
سکوت کن
سکوت کن!
که با سکوتات به تو دهد روزی
چو خفتهگان روز وُ شب به دریوزی.
سکوت …سکوت
بلندتر سکوت کن
سکوت …!
سکوت می کنم مگر سکوت چاره می شود؟
و از این سکوت من دلم هزار پاره میشود
سکوت شراره می شود صعود می کند همی
سکوت من سقوط نیست سکوت کرانه می شود
بگذار سکوت کنم در این عشق
بگذار سکوت کنم در این ابهام
بگذار سکوت کنم در این خلوت
بگذار سکوت کنم در این اعجاز
ای مهربان ترین !
مرا دریاب …
که زیباتر از سکوت واژه ای نمی دانم
من تو را در سکوت فریاد می زنم
من خود را در سکوت می شناسم
من عشق را در سکوت مشق می کنم
و خاطره ها را در سکوت
به غربت غمگین خاطره ها می سپارم …
من تلخی هجر را در سکوت
به شیرین ترین نغمه ها ی وصل می آمیزم
ای عزیز!
من غزل را در سکوت آموخته ام
من واژه واژه ی افسانه ی لیلی و مجنون را
با دست ِ هنرمند سکوت از هم می شکافم
و در جورچینی دیگر
به افسانه ای عاشقانه تر بدل می کنم
ای خوش آوا ترین !
سکوت را از من مگیر
بگذار حتی در سکوت
حرفی برای گفتن داشته باشم
شاید سکوت ِ من
بتواند مرا در اوج اندیشه های ناب تو مأوا دهد
کاش بدانی که ظرافت صدای من آبستن سکوت است
و سکوت من چیزی نیست
جز عطش ِ دوبارهْ شنیدن ِ صدای تو
سکوت لب های عشق
سکوت لب های من و توست
سکوت لب های ماست
آری ! اوج فریاد دو نگاه است
نگاه های پر تپشی که از ما عشق طلب می کنند
لحظه های پیوند در سکوت
لحظه های غوطه وری در نگاه
و شرمیْ سرخ
بر تن پوش سپید ِ گونه ها
دست تقدیر ، زیباترین جامه های حقیقت را
بر پیکره ی خوش تراش سکوت خواهد دوخت
همچون بوسه هایی از مخمل سُرخ
برعریانی لب های داغ ما …
سکوت من
در اتاق
یاد روزهای بی حاصل
که رفته اند
سکوت من
در دلم
خنجرهای دستهای کوچک تو
در قلب پاره پاره ام
سکوت من
قلب بیمار من
نی را بزن
نی را بنواز
سکوت من
با صدای نی
با صدای گریه هایم
بیچاره خواهرم
که مثل شمع های جشن تولدم
آب شد
و آب می شود
بیچاره پدرم
که نان در می آورد
از زیر زمین
از سوزن و کاه
از دستهای پینه بسته اش
سکوت من
چه حاصل دارد
باید چیزی گفت
سکوت من روزی شکسته خواهد شد
روزی که دیگر فایده ای ندارد
نی سکوت را خواهد آموخت
مثل من
که آموخته ام
در پیشگاه نا مردمان
باید سکوت کرد
مثل خواهرم
سکوت من سرودی ندارد
سکوت من
حتی صدای نی هم ندارد
افسوس
سکوت من
در اتاق
می پیچد
و حالو روزم دگرگون می شود
مثل دیشب
مثل هر شب
سکوت من
مرحم زخم های من است
سکوت من
مرحم دردهای من است
سکوت من
سکوت نیست
سکوت من
فریاد لبهای من است
فریاد برای روز دیدار من است
سکوت من
اما
افسوس به حال دوست خواب آلوده ام است
که خواب است
که گرفتار شب های ظلمت
شب های شیشه ای
روزهای تکرار و بی ملال است
برادر که ندارم
پس باید سکوت کنم
سکوت
مرحم دل بیمار من است
سکوت
زخم ها را التیام خواهد داد
زمانش شاید هزار سال باشد
اما خوب می شوم
خوب تر خواهم شد
هنوز هم سیل سیلی سفید آن پزشک
در آن لحظه ی نخست
هر لحظه در مجرای گوش من طغیان می کند
و پرده های ادراک را می درد
و سوت می کشد درون سرم قطاری که در ریل ناتمام ذهن من هیچگاه توقف نکرد
هر شب در رویایی
زیر پای دلم خالی می شود
پرتگاهی می بینم و سقوط
زمینی و هبوط
بغضی و سکوت
و ناگهان سیلی سفید آن پزشک
لحظه ی نخست
آغوش مادرم
بیدار می شوم
زندگی در پیش چشمانم تعبیر می شود
نفس می کشم
چون نوزادی در لحظه نخست
با گریه های بی امان
اکسیژن شیرین این حیات
در شور اشک من حل می شود
و سوت قطاری که خاطره ای گنگ را
بی توقف
در ریل ناتمام ذهن من می برد…
