آخر همان رفت که نباید میرفت …..
مادرم ای رفته در خوابی دراز
گرچه گل هایت همه تنها شدند
مادر عزیزم، تا حالا نتوانستهام لبخندت را فراموش کنم. تو همیشه در قلب من هستی. دلم برایت خیلی تنگ شده است!
دلم برای کسی تنگ است.
نماند
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
گر چه به شعله میکشی قلب مرا به عشوه ات
افسوس دگر مادر شیرین سخنم در بر ما نیست
آن سنگ صبور، ذاکر حق تا دم آخر
مامان، من احمق بودم. باعث نارحتی تو شدم. امیدوارم که پسر احمقت را ببخشی. همیشه قدردان تو هستم. دلم برایت تنگ شده است.
وقتی با من بودی، با تو دعوا میکردم اما الان تنها هستم. هیچ کس مانند تو با من صحبت نمیکند! پسرت خیلی تنها شده است. دلم برایت تنگ شده است، مامان عزیزم!
زندگی مانند یک سفر است. مردم میآیند و میروند. اما جای خالی تو در زندگی ما غیرقابلتحمل است. ما واقعاً دلمان برایت تنگ شده است.
دلبستگی قصه دردناک آدمی ست
تنها آدم است که می تواند حتی
به حضور علفی دلخوش بشود !
دلبستگی هم خانواده ی اصیلی ست…
برای درد ،
برای دلتنگی ،
برای اسارت و برای انتظار…
دلبستگی بیماری خطرناکی ست
که تنها درمانش مرگ ست
دلبستگی وابستگی می آورد
و وابستگی یعنی برباد رفتن
مرگ فکر میکند که میتواند تو را برای همیشه از من بگیرد اما چیزی که نمیداند این است که تو همیشه در ذهنم هستی. چگونه میتواند تو را از ذهنم پاک کند؟ دلم هر لحظه برایت تنگ میشود!
مادر دوست داشتنی من، سال گذشته، درسهای زیادی را یاد گرفیتم. بدون تو، هیچ چیز آسان نیست. من نبود تو را در زندگی احساس میکنم. چرا ما را اینقدر زود ترک کردی؟
دنیا تو را به عنوان فردی میداند که فوت کرده است. اما میدانم که تو نمیتوانی بمیری و مرا اینجا تنها بگذاری. ای کاش روزی برسد که از خواب بیدار شوم و صدای زیبایت را بشنوم. دل پسرت خیلی تنگ شده است.
باز دلتنگ و بیقرارم
سیاهی جادهی احساس گرفت
از دست دادن مادر در این جهان بیرحم برای هر دختری دشوار است. هیچکس مثل تو مراقب من نبود. دلم برایت تنگ شده است.
دلم برایت تنگ شده است! هر ثانیه به سختی برایم سپری می شود. دلم می خواهد تو را در آغوش بگیرم. لطفاً برای یک بار دیگر برگرد.
مهم نیست چند وقت است که تو را از دست دادهام. الان هم فقدان تو باعث درد و رنج من می شود. دلم برایت تنگ شده است.
دلم برای حجم وسیع دلت تنگ شده
برای آن سکوت نامعلوم و شکیب
دلم برای آن آبی زلال همیشه
تنگ شده
دلم برای صورت ماهت و آن طلایه نگاهت تنگ شده
عجیب هوای دلتنگی ات می چسبد
وقتی یادت را به آغوش می کشم تمام وجودم شعر می شود برای از تو گفتن و از تو نوشتن …
تو را از سر دلتنگی به جرعه ای غزل می نوشم تا که نای دوباره بگیرم… به هر کجا که روی غزل غزل کنار منی
به هر نگاه که کنی بغل بغل قرار منی دادش از دست رفته ام
خاطرات زیبایی که با هم داشتیم، حتی پس از گذشت این همه سال باعث شادی من میشود. اما بعداً غم از دست دادنت را به من یادآور میشوند و این موضوع موجب میشود تا دوباره احساس تنهایی کنم. دلم برایت تنگ شده است!
اکثر افراد رویای دیدن فرشتهای را دارند اما من خوششانس هستم که توانستم زمان زیادی را با یک فرشته سپری کنم، مادر عزیزم، دلم برایت تنگ شده است.
حسرت هایی هست
نبودنهایی هست
هیچ چیز بدون تو مثل سابق نیست، مامان! هر دقیقه دلم برایت تنگ میشود. خاطرات تو تمام ذهن مرا تسخیر کرده است. اکنون در هر لحظه از زندگیم، فقط به تو فکر میکنم.
خانه بدون تو مثل همیشه نیست. هیچکس نمیتواند جای تو را برای من بگیرد. دلم برایت تنگ شده است. ای کاش خداوند، زندگی دیگری به تو اعطا کند و تو را دوباره پیش من برگرداند.
مهم نیست چند وقت است که تو را از دست دادهام. الان هم فقدان تو باعث درد و رنج من می شود. دلم برایت تنگ شده است.
مادر عزیزم، امیدوارم که از هر کجا که هستی، مرا نگاه کنی. هر روز دلم برایت تنگ میشود.
لمس دوباره دستانت آرزوست…
مادرم
چشم من بیا من رو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
مادر جان نبودت کرده زارم
زمان و هجر تو کوبیده قلبم
راضی بودم که زندگی خودم را برای دیدن دوباره تو بدهم. دلم برای چهره زیبای تو تنگ شده است.
هیچکس نمیتواند جای تو را بگیرد. تو همسر فوقالعادهای برای پدرم، مادر دلسوزی برای من و مادربزرگ عالی برای فرزندانم بودهای. همگی ما دوستت داریم و دلمان برایت تنگ شده است.
مامان عزیزم، از این که وقتی کنارم بودی، کمتر جملهی دوستت دارم را به زبان آوردم، پشیمان هستم.
مامان چرا اینقدر زود مرا ترک کردی؟ تازه زندگی جدیدی را با تو آغاز کرده بودم. اما مرگ تو را خیلی زود از من گرفت. دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده است.
بعد از رفتنت متوجه شدم که فرصت گفتن این که چقدر دوستت دارم را از دست دادهام. هر لحظه بیشتر از قبل دلم برایت تنگ میشود.
کاش باشی و بتوان شامه پر کرد از بوی تو، ای شب بوی شبهای بی بوی من
کجایی ای منِ من؟
کجایی ای من تا جانی دوباره بخشی این من را؟
بی تو این من تهی است، هیچ است و پوچ
با تو این من، من است
آری با تو ای مادرم…
مادرجان نبودت شد عذابم
نمی دانی چه آشی پخته تقدیر
نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی کند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگتر از تمام دلتنگی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها وصدای شکستن را….
نمیدانم کدامین امید را ناامید کردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم…
فصل پریشان شدنم را ببین! بی سر و سامان شدنم را ببین…
مادرعزیزم دلم برایت تنگ شده است..
دلتنگی من، شبیه حال نهنگی است که
تا وقتی بودی شمعدانی ها گل میدادند
و یاس به شوق حضورت
میدونی دلتنگی یعنی چی؟
به خاطراتت با مادرت فکر کنی
نبودنت را
باهر رنگی که فکرش راکنی
عاشقانه نقاشی کردم
امافقط به من بگو
بودنت راچگونه نقاشی کنم..؟
که تو در آن
فقط در کنار من باشی
مادرعزیزم مرگت آتش به جانمن کشیده
بعضی وقتا دلت میگیره
بعضی وقتا هم دلت تنگ میشه
