کوچه باغ ها از زیباترین جلوه های طبیعت و فرهنگ ایرانی هستند. این گذرگاه های باریک و سرسبز با درختان بلند و سایهدار، جویبارهای روان و خانههای قدیمی، تصویری از آرامش و زیبایی را به ذهن منتقل می کنند. در کوچه باغ ها، معماری سنتی با طبیعت به زیبایی درآمیخته است. خانه های خشتی و گلی با باغچه های کوچک و درختان میوه، منظره ای دل انگیز را ایجاد می نمایند.
جمعه جایش بر سر من
با کوچه باغ خالی چه کنم؟
می توانستم پا برهنه
کوچه های باریک باغ را بدوم
می توانستم دامنم را پر از شکوفه های یاس کنم
و مست شوم
در همین نزدیکی
کوچه باغی زیباست
که در آن خاطره هایم پیداست
دلم می خواهد کوچه باغی باشد
تا تمام دغدغه هایم را وجب به وجب
لابه لای سنگ های این مسیر سبز بدرقه کنم
شهر کوله بار خستگی است
حتی برای خودش
و برای تمام آدم هایی که از پشت پنجره ها
فقط به دود و غبار آسمان خیره می شوند
شهر برای انسان ها
یک تحمیل بود
یک کنج غربت
من شاخه عشق را جدا کردم
در زمین دفن کردم آن را
نگاه کن
کوچه باغ من پر از شکوفه است
عشق را نمی توان از بین برد
حتی اگر در زمین دفنش کنی
دوباره رشد می کند
تو هم همرنگ و همدرد منی، ای کوچه باغ پاییزی
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد
به گوشم از درختان های های گریه می آید
مرا هم گریه می بای
مرا هم گریه می شاید
به بن بستی رسیده ام که پشتش کوچه باغی ست
خیال و وهم دلدارم بر این کوی و حوالی ست
به دیوارش هنوز هم یادگار خنجر از عشق
می دانم چندی است
که دل به اقاقی می سپارم
به یادش که می افتم
قدم به کوچه باغی می گذارم
سنگ فرش کوچه باغ
از جنس سنگی تنهائی هاست
بوی گل و درختان اما
از عطر خوش آشنائی هاست
عاشقم…..
اهل همین کوچه باغ بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه باغ کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی……
کوچه باغ وقتی کوچه باغ بود،
که عبورِ تو بود
که سلامِ نگاهِ تو بود.
وگرنه کوچه چه بود؟
جز راهی اندک،
با آدم هایی اندک……
پریشان تر از موهای تو
فکری است که در نبودنت
به هزار راه می رود
تمام کوچه باغ های شهر را قدم می زند
و قلبم را دلداری می دهد
به امید یافتن
نشانی از تو
در همین نزدیکی
پشت پرچین زمان
کوچه باغی است پر از زیبایی
کوچه باغی که در آن
آسمانی آبی
برکه هایی جاری
غنچه هایی خندان
و نسیمی که تو را می بوید
در همین حوالی
کمی آن طرف تر از غوغای آدم ها
رد جوی حقیقت را می گیرم
می رسم به کوچه باغی از چلچله ها
که صدای نفسشان
چک چک حقیقت را آهسته فریاد می زند
وقتی آسمان از تب خورشید می سوخت
کوچه باغی پر از مهربانی
از انگشتان درخت می بارید
مسیر زندگی را در پیش گیر
در انتهای مسیر
به کوچه باغی می رسی که دیوارهایش از جنس محبت
گل های یاس آن از جنس عشق
آسمان آن آبی تر از دریاست
پرندگان آن نغمه ی شیرین مهربانی را می سرایند
و تو در آنجا پر می شوی از عطر زیبای با خدا بودن
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و از خواب
تنها نگران این بودم؛
در دورترین کوچه باغ دنیا
