تمام ترسم از این است
بخواهی که به خوابم بیایی و من
به شوق آمدن صبح
تا زودتر از آفتاب
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
بیدار شو!
من تمام شب را
با لالایی عشق تو
بیدار مانده ام
بیدار شو!
هرچند نمیدانم..
خواب هایت را با که شریک میشوی..
اما هنــــــوز
شــریک تمام بیخوابی های من تــویی…
در تنهاترین شبهای من صدای توست. تنها تو هستی که صورتم را در تنهایی شب نوازش می کنی و تنها دلیل بیدار بودنم تو هستی
روی دست
دیگر حتی… خواب
هیچ انسانی
بدون شب بخیر
تا صبح بیدار نمانده
اما گاهی انسانها
بـه یاد یک شب بخیر
سالها بیداری می کشند
از خواب می ترسم
از بیداری ام بیزارم
بین خواب و بیداری ام حیرانم
گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم
من در این
نقشِ رویاییِ رخسارِ تو،
بی خوابی من درد بزرگیست و لیکن
ترسم که بخوابم و تو در خواب نیایی
روز مثل همیشه
در پنجره به تاریکی گرایید
و شب شد
به نور چراغ
در شیشه خیره شدم
و در اعماق
تنهایی را دیدم
وقتی چشمانم را
خواب مرا نمیبرد ، تو را می آورد ،
صوفی ار باده بـه اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه اینکار فراموشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
بـه غلامی تو معروف جهان شد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد
دلتنگی یعنی:
و نفهمی چطور می توانی…
نیمه شبها زنگ بزن!
حرفی بزن
یک نفر در همین نزدیکی ها ،
خیالت راحت باشد؛ آرام چشم هایت را ببند
هر شب که میخواهم بخوابم
صبح که آمدی با شاخهای گل سرخ
جسارت میخواهد نزدیک شدن
مردانه با زندگی می جنگد
بیا
بنشین و نگاهم کن
ز بی خوابی همی خوانم
«همه شب مردمان در خواب
دلم فقط بهانه تو را دارد !
بهانه همان است
گر چه با یادش ، همه شب
گاهگاهی نیز ، وقتی چشم بر هم می گذارم
بالاخره خواهد آمد…
در کنار تو بیدار بمانم…
از آرزوی خیال تو روز دراز
در بند شبم با دل پر درد و نیاز
وز بی خوابی همه شب ای شمع طراز
می گویم کی بود که روز آید باز
جیرجیرک ها یک کلمه بیشتر ندارند….
چیزی جز دوستت دارم نمی گویند؛
جان دلم
بی حوصله ام
و خواب به چشمانم نمی آید
منتظر دیدار آن چشم های روشنم
تا بار دیگر جان گیرم
روال زندگی من خیلی سادهاس
بیدار میشم، رنج میکشم، میخوابم!
غم انگیز است….
به پهلوی دیگر شوی
در چشمان تو هزار درخت قهوه است
که تعبیری است بر
همه ی بی خوابی های من
می شمارد لحظه ها را ؛
گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار
خوابش می برد
بی خوابی امانم را برید
صبح دم در کوچه ها سرگردان بودم
درختان اما تو را صدا میکردند
نجوایی از میان برگها
ماه هاست که رفته ای
اهمیتی ندارد
اما نمی دانم چرا
خواب های من نیز با تو رفته اند..
دستم را به سراسر شب کشیده ام
به ماه، به ستاره ها
به بی قراری ها
به بی تابی ها
به بی خوابی ها
زیبای دوست داشتنی
هیچ شبی..
مثل با تو بودن قشنگ نیست
هر شب بی خوابی
سرنوشت من می شد
اگر
تو را جای ماه
در آسمان می نهادند..
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار…
