فصل که رخت عوض می کند دوباره عاشقت می شوم
عشق تو همین شال پشمی است که نفسم را گرم می کند
برف بارید و خدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد. زمین مغرور شد که سفید است، پاک است چون دل خدا
زمستان است و
اولین برف خاطره ساز زمستانی بر تو مبارک
گفتیم چشم براهت هستیم، برف
اولین برف امسال مبارک
قول داده بودی
آدم برفی رویایی مان را بسازیم
چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی
نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه
و اولین برف!
طبق معمول شال و کلاه کردم بزنم بیرون
برف نو، برف نو، سلام، سلام
پاکی آوردی- ای امید سپید
این اولین برف زمستان نبود
و فصل آخر قصه این گونه آغاز می شود:
ببار ای برف پاییزی
بدان نامردمان بسیار و بسیارند
پاها می لرزند
فردا برف پاییزی
ناباب
فرشته را چه صنم با هُمایِ دیو سرشت
درسفیدپوشی شهر
صدای گامهای سنگین تو در فشردن آخرین برف پاییزی ،
هوا هم خوب میداند
آغوشت .
یه عده خوشحال و خندان از برف پاییزی
و در خاطرشان نیست
می گوینداینجاپاییز است
همه برگهامرده اند
می نشینم من
می کشم آهی
ممکن است…
آنگاه دستهایم را از رنگین کمان پُرخواهم کرد
دانه های برف بوسه های بهشتی هستند که روی گونه قشنگت بوسه عشق می کارند
