در این مطلب متن جدایی غمگین و جملات دلتنگی برای عشق با کپشن سنگین دوری پس از جدا شدن را تهیه کرده ایم.
باورت بشود یا نه
روزی میرسد که دلت برای هیچکس به اندازه من
تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم، خندیدنم و حتی اذیت کردنم
برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من
خواهی بود
میدانم روزی که نباشم، هیچکس تکرار من نخواهد شد…
هر وقت برای آشتی آمدی
گلویت را صاف کن
جملهات را
با یک “دوستت دارم” شروع کن
یا مثلا
“چقدر دلم برایت تنگ شده”
زنها
قرار نیست
سرداران جنگ باشند
یک “دروغ کوچک” کافیست …
دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد …
من در زندگانیِ خود هر وقت فهمیده ام که موردِ محبتِ کسی هستم ،
مثل این بوده است که دستِ خداوند را
بر شانه ی خویش احساس کرده ام …
گفتم :از حرفام نرنجیدی؟
گفت: نع !
گفتم:ولی هرکی بود یِ چی میگفت..
گفت:مادرم انسولین میزنع اوایل خیلی دردش میگرفت بعدش کمتر شد حالا هروخ سوزنُ تو پوستش فرو میکنع فقَ میخنده
الان من اونطوری ام !
به که پیغام دهم ؟
به شباهنگ که شب مانده به راه ؟ یا به انبوه کلاغان سیاه ؟
به پرستو که سفر میکند از سردی فصل ؟ یا به مرغان نکوچیده شهر ؟
به که پیغام دهم که به یادت هستم ؟
تجربه کافه رفتن دو نفره ندارم
اما تا دلت بخواهد، تنها قدم زده ام
تنها کافه رفته ام
تنها در باران چرخیده ام
تنها با مشکلات جنگیده ام
هیچ سلیقه مردانه ای
در خرید لباس هایم دخیل نبود
نمیدانم دو نفره شدنه این تجربه ها چقدر قشنگ است
اما تا به امروز راضی بوده ام
و با تمام تنها بودنم
میتوانم از ته دلم بخندم
فقط خدا میداند تا کی قرار است
خودم حال خودم را خوب کنم…
پنجره ی باران خورده ات را باز کن
چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ
من چقدر دلتنگم و چقدر تشنه لبخند کسی که باران را میشناسد
روزی از این خانه خواهم رفت،
بی آن که تو بدانی
می روم بی هیچ نشانی؛
دستِ خالی و سبک بال
همه چیز را می گذارم برای تو!
برای تو که رفتنم را نمی فهمی
بی صدا و خاموش طوری که انگار
هیچ وقت نبوده ام!
می روم و پای هر گلدان
نگاهم را جا می گذارم،
می روم و انگشتانم لای موهایت می ماند!
می روم و بوسه هایم بر پیراهنت
خشک می شود…
تو می مانی و مشتی خاطره،
می روم و حواست را با خودم می برم،
شاید نبودنم را بهتر از بودنم درک کنی!
شده
یادش وسط روز
میان خوشیات دل ببرد؟
یادش آمد وسط روز
میان خوشیام کشت مرا…!
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار
تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل میبرم
اندک اندک
اگر یکباره فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا پیش از تو فراموشت کردهام
پابلو نرودا
هنگامی که از رسیدن به تو ناامید شدم
خودم را زدم به فراموشی
اما کجای این فراموشی به فراموشی می ماند؟ وقتی هر شب به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتت می گیرم
لب پنجره می ایستم
خیره به نقطه ای نامعلوم
میبینمت که می خندیدی که می رقصیدی که در آغوشم آرام می شدی
فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش می کند با کسی که خودش را به فراموشی می زند…!
بی حرارت عشق من
رویاهای تو مردنیست …
من تمام ابعاد توام
زاویهها و دایرههایت
روزی که به دشت سینهام بیایی
از بند رستهای …
نزار قبانی
خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم
سمت دلتنگی ما
چند قدم راهی نیست
حال ما خوب
فقط طاقتمان طاق شده..!
من هنوز
گاهی
یواشکی خواب تو را میبینم
یواشکی نگاهت میکنم
صدایت میکنم
بین خودمان باشد
اما من هنوز
تو را
یواشکی دوست دارم …
ناظم حکمت
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
غم انگیزبود.!
که خیابان پربودازقرارهایی که یکی نیامده بود..!
یکی بی قارودلشکسته برگشته بود…
واندوه من اما ازجنس سوم بود…!
من باهیچ کس
درهیچ کدام ازاین همه شهر
درهیچ کدام ازاین همه خیابان
قراری نداشته ام…
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
وقتی زنی احساس دلتنگی می کند
برایش از منطق و اصول نگو.
بغلش کن
و بگذار با اشک خودش را خالی کند
تو فقط سعی کن شانه ای امین و قابل اعتماد باشی…
سر من درد که نه میل شکستن دارد
شاید باورت نشود
گاهی
از شدت دلتنگی
راضی به هرچه بودن
میشوم بجز خودم!!
مثلاً همین امروز
آرزو می کردم
شاپرک گرفتار
در تار عنکبوت گوشه ی اتاقت باشم
همان قدر نزدیک
همان قدر بیچاره…
هستی_دارایی
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
هر شب قبل از خواب،
بی آنکه با خبر باشی،
جولان میدهی در خیالم
گاه با لبخندی گوشه ی لب
گاه با اشکی سرازیر از گونه
به هر جان کندنی شده،
خودَت را نه
خیالت را حبس میکنم در خوابم!
همیشه بهت میگفتم دلم میخواد خوشحالت کنم ،
چه کنم که حالا دلیل خوشحالیت نبودن منه …
