متفاوت ترین جملات در مورد یأس و نا امیدی؛ متن کپشن و بیو نا امیدی

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

در این بخش از تاپ ناز می توانید متن ها و جملات در مورد حال بد، حسرت، یأس و نا امیدی را مطالعه کنید و همچنین در شبکه های اجتماعی نیز از آن ها استفاده کنید. در ادامه مطلب مجموعه جملات ناامیدی را در اختیارتان گذاشته ایم که امیدواریم از مطالعه آن ها نهایت بهره ببرید.

از من فاصله بگیر…
هر بار که به من نزدیک میشوی…
باور میکنم هنوز میتوان زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر…
خسته ام از امید های کوتاه…
از زندگی در خیال…

ای همچو یخ افسرده، یک لحظه برم بنشین
تا در تو زند آتش ترسا بچه یک باری

چقدر در خستگی روزگار دوش گرفتم و هنوز باز کثیف هستم.دلم دیگر آرامش را به چشم نخواهد دید، خسته، خسته هستم.

سخت است در خوش گذرانی هایت هم افکارت آزارت دهند، و طعم زهر مار به خود بگیرد لحظات شادت …

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه میفشارمت اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

الان چند روزه هوا ابریه
شاید حال دنیا مث من بده
دیگه رفتن تو که هیچ چیزی نیس
از این بدترش هم سرم اومده!
از این بدترش هم کشیدم ولی
به رومم نیاوردم این دردمو
نذاشتم که بی تابیمو حس کنن
شبایی که با گریه سر کردمو
لب پنجره م سوز داره هوا
تو فکرم که سرما نره توو تنت

دلم می خواهد
زندگی ام را موقت بدهم دست یک آدم دیگر
بگویم تو بازی کن تا من برگردم
نسوزی ها..؟!

من از لبخند زدن ، صحبت کردن ، کنار گذاشتن ، معاشرت کردن و تا کنون از هر موجود بودن ، به وزن سکوت های فانی احتیاج دارم تا به درون خودم برسم. ” و از این خستگی رهایی یابم.

اگر می خواهید به من توهین کنید می توانید ترکم کنید و بار خستگی عشق را بر دوش من قرار دهید.

من باید خوشحال باشم ، اما در عوض هیچ چیز را احساس نمی کنم. این روزها هیچ چیز زیادی احساس نمی کنم. من چندین بار گریه کردم ، اما بیشتر تهی هستم ، انگار هرچه احساس می کنم احساس صدمه دیدن است و می خندم و می خندم و عشق با جراحی برداشته شده است ، مرا رها کرده است مثل پوسته. “و از این روزگار بی عشقی خسته شده ام.

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن!
به رفتن که فکر می کنی، اتفاقی میفتد که منصرف می شوی!
می خواهی بمانی، رفتاری می بینی که انگار باید بروی!
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال…

تلخ ترین حادثه قَرن است
اینکه تنها کسی که میتواند
حالت را خوب کند،
علت حال بدت باشد….

دیگر از این شهر…
میخواهم سفر کنم…
چمدانم را بسته ام…
اگر خدا بخواهد امروز میروم…
نشسته ام منتظر قطار…
اما نه در ایستگاه…
روی ریل قطار …

گاهی یه حرف تمومه شب بیدار نگهت میداره.. ‌‌️

مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..
و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را ! ببخشیـد !
کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ !!

قدرِ همو بدونيم شايد روزایِ خوبمون همينايے هستن كه دارن ميگذرن……️

رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریده
تو اگر دستت به آسمانش رسید
چند تکه ابر نقاشی کن
تا دل من به ابرها خوش باشد…!

‌خِیلی وَقتِه قَراره همه ِچی درُست شِه

اگه خیلی مهربان شود ورق میزند، ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …

من قوی هستم ، اما من خسته ام ، خسته و قوی در کنار هم سخت تنیده شده اند ، همیشه کارهای صحیح انجام می دهم تا بتوانم زندگی کنم.

گاهی اوقات از همه چی خسته ای حتی خودت… (:

من خیلی خسته ام. من نمی دانم که آیا می توانم از گذشته استفاده کنم یا نه؟ در اکنونم خسته شده ام و نمی دانم آینده چقدر شبیه گذشته و حال است.

صندوق صدقات نیست دل من
که گاهی سکه ای محبت در آن بیندازید
و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . . .

فریادی ست که نرسیده به گلو بغض می شود ،
به چشم ها که می رسد اشک می شود
و نرسیده به زبان خفه می شود..

همه ما زخم هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم هایی قدیمی که داستان دارند
که می شود با آن ها ما را شناسایی کرد
زخم هایی بر پیشانی یا بر قلب هایمان
زخم هایی که برایشان حتی دنبال “مرهم” هم نمی گردیم

شما احساس خوبی دارید ، و پس از آن ، وقتی بدن شما نتواند بجنگد ، دیگر حس خوبی نخواهید داشت و احساس خستگی وارد وجودتان می شود.

“لحظه ای از آرامش و آرامش” ، او با شستن معابد ، به مجسمه ها ضربه زد.

می‌گویند غم همزاد بشر است، همزاد من به شکلی با من عجین شده که حتی یک دم از من فاصله نمی‌گیرد.

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم ؛
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست …
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …

میــدونـ ــی چـیـه؟ چـــیز خـاصــی نــیــست فـقـط یـــکم خستــم از زندگـی
یـکم میخوام بـــخوابم یـــکــم مـــیـــخــوام نـــبـــاشم

ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم…

اما روزی …

من مدت‌هاست که در سیلاب غم افتاده و توان گریز از آن را ندارم. باشد که در این اندوه ویران کننده، آرام بگیرم.

صفحه های تقویم مرا یاد گذر زمان می اندازند!
نمیدانم، پس کی زندگی شروع می شود …؟

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد “می شود”
و اگر نخواهد “نمی شود”

حسرت تنها یادگاری است که از دست‌ها تو برای من به جا مانده و نمی‌توانم چیز دیگری را در میان دست‌های خالی مانده‌ام، تماشا کنم.

من زنومیدی چنین افسردهام
خفته درخاکی وخاکی خوردهام
گاو را چون دشمن من میکنند
جمله را درخرمن من میکنند
بر تن خود بار دارم همچو کوه
باگروهی هر زمان گیرم گروه
گرچه گشتم ذره ذره زیر پای
ذرهٔگردش ندیدم هیچ جای
روز و شب از درد این افسردهام
می ندانم زندهام یا مردهام
آنچه بر من رفت از ظلم و فساد
در بدل خواهند از ننگم معاد
در مضیقی بس خطرناکم ازین
خاک بر سر بر سر خاکم ازین
مردگان را جمله در من مینهند
مرگ را زرین نهنبن مینهند
من میان مردگانم بیخبر

چیز سنگین تاریخ ساز گذشته وجود داشت. من مطمئن نبودم که آن را در خود داشته باشم تا به عقب نگاه کنم. در گذشته چیزی جز خستگی ام نیست.

از آنجا که من خسته و تنها هستم ، و شما تنها فردی هستید که می توانم بدون اینکه خودم را در معرض خطر قرار دهم با او صحبت کنم.” پروردگارا مرا از این همه خستگی نجات بده.

یه لحــظــه هایــی تو زندگی هست که سر جمع دو دقیقه هم نبوده
اما یادش یه عــمـــر آدمو داغون می کنه…

باران که می بارد
دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم
بدون چتر، من بغض میکنم، آسمان گریه

نردبانی که به اندازه دلتنگیه من قد بکشد،
پشت دیوار کسی یافت نشد، تکیه بر حسرت خود خواهم زد

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *